شعر 23از شعرهای جمهوری

شعر کجا، بزکجا

 

 

به خاطر گل روی شما

که فکر می‌کنید ناموزونیِ دنیا

به خاطر شعرهای ماست

از فردا دیگر شعر نمی‌نویسیم

اما بگذارید خاطره‌ای برایتان نقل کنم:

بچه که بودم

رو به روی خانه‌ی ما جنگلِ تُنُکی بود

(چراگاهِ بزهای مردمِ آبادی )

تا اینکه یک روز سازمان جنگلداری

دستور داد که مردم بزهایشان را تعطیل کنند

و بعد

موی بز و بوی قورمه بود که آبادی را پر کرد

اما جنگلِ رو به روی خانه‌ی ما

هنوز هم همان طورها تنک مانده ست.

 

البته آسمان به زمین که نیامد

حالا بز نشد ، گوسفند

اسب هم که از قدیم گفته‌اند حیوان نجیبی است.

 

خواهش می‌کنم اشتباه نفرمایید

این یک قیاس مع‌الفارق است

و گرنه شعر کجا ، بز کجا؟!

 

1380

 

شعر 22از شعرهای جمهوری

سبک سنگین

 

 

قطاری که از بُن به سمت برلین در حرکت است

برایش چه فرق می‌کند

که این سگِ دمر افتاده روی این دختر

از نژاد امریکایی ست

یا از نژاد خالص ژرمن

یا این جوانِ کله سیاه

که گیر کرده روی یک لغتِ سختِ بدقلق

(که فکرمی‌کند می‌تواند به جای بلیت به کنترل چی بدهد)

و من که بی‌کلاه مانده سرم

در این هوای سردِ آخرای دسامبر

اهل کدام گوشه ی  دنیاییم؟

 

قطار که با این حرف‌ها سنگین نمی‌شود

هشتاد کیلو سگ

چهل و پنج کیلو دختر تایلندی

شصت وچهار کیلو جوانِ کله سیاه

وهفتاد و پنج کیلو شاعر، منهای دویست و پنجاه گرم کلاه

جمعاٌ چقدر شد؟!

 

اما

اکنون یقیناً سبک شده دنیا

به اندازه‌ی شصت و چهار کیلو جوانِ کله سیاه.

 

1378

شعر 21از شعرهای جمهوری

سفر خیالی

 

 

این یک سفر خیالی ست

که هم اکنون در این کلمه ها آغاز شده است

لطفاٌ روی واژه‌ی چهارم در سطر اول سوار شوید!

بلیط...؟  لازم نیست

 

خُب ، حالا شما همسفر مایید

ناخواسته؟ ... نه! حتماً خواسته‌اید که می‌خوانید

مقصد: هنوز معلوم نیست

فعلاً شاهِ شهید را با خودمان می‌بریم

و بعدازظهری مطبوع را

در یکی از قهوه خانه های فرحزاد

قلیان می‌کشیم و ... گپی می زنیم

 

 

نوکران و ندیمه‌ها مُرْخص!

(شاهِ شهید فرمودند)

 

-عصرانه: نان بیات و آبدوغ خیارِ اعیانی

 کشمش   نعنای تازه    و گردو

 

- پدرسوخته‌ها!

چه عصرانه‌ای می‌خورند این رعیت‌ها!

 

شاهِ شهید را باید

قبل از اذان مغرب به شاه عبدالعظیم بر‌گردانیم

 

(ولگردیِ شبانه‌ی یک شاهِ مرده

برای ممالک محروسه

اصلاً شگون ندارد!)

 

تاکسی!

دربست... پنج قران... سر پل تجریش!

مگر ما چه کمتر از این نوجوانک فکلی هستیم؟!

تا صبح می‌رویم      از این کافه     به آن کافه

بعد

یک دست کله پاچه‌ی دبش

و خوابِ نازِ صبحدمِ تابستان

روی نیمکتِ قهوه‌خانه‌ای       در حوالی دربند

 

 

- آهای! پیاده شو پیرمرد!

 

مترو سواریِ خواب‌آلود

در خط تازه تاسیسِ تهران – کرج

از این جور گرفتاری‌ها هم دارد!

 

تابستان 80

شعر 20از شعرهای جمهوری

مهمانی در رستوران ژاپنی‌ها

برای بیژن جلالی

 

 

از دریایی ژرف آمده بود

دست هایش بوی جلبک می‌داد .

 

فیلسوف گفت: حقیقت جلبک‌ها این است که ...

گارسون اشاره کرد: «بفرمایید! سوپ جلبک

                            سفارشِ مخصوصِ سرآشپز

 

دوشیزه‌ی جوان که بینیِ خود را گرفته بود، گفت:

«بیژن! این جلبک‌ها تو رو به یاد هیروشیما نمیندازه؟»

گفتم: چرند نگو! آبرومو بردی

 

فیلسوف گفت: اما حقیقت جلبک‌ها...

  و میزبان – که جلالی بود – اصلاح کرد: «ها»یش اضافه است، حقیقت جلبک

 

گارسون دو باره گفت:

قربان! سوپ شما سرد شد ، میل نمی‌فرمایید؟

 

شهریور 80

شعر 19از شعرهای جمهوری

کافه

 

 

رقاصه‌ی هندی را

از معبدی کهنسال

به اینجا آورده‌اند

من آبجو سفارش داده‌ام

هدایت شراب

             «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره ...

              «هوا گرم است

               دست‌های کارگر بنگلادشی سوخته است

               ناخدا عبدالعزیز را به بیمارستان برده‌اند...

 

رقاصه‌ی هندی

ماری زخم خورده را

در کمر گاهش تاب می‌دهد

مهماندار فیلیپینی

لبخندش را از هیچ‌کس دریغ نمی‌کند

 

 

                      «روس‌ها را ببین!

                            آبروی لنین را      خرج می‌کنند»

 

مردِ عرب

صورت حساب زن‌های روس را می‌پردازد

صندوقدار اسکناس های مچاله را صاف می‌کند

 

                                  « راستی، آقای هدایت!

                                   شما همیشه با سایه‌ی خودتان حرف می‌زنید؟

 

رقاصه هندی از نفس افتاده است

هدایت روی قوطیِ سیگار مارلبرو

طرحی از چهره‌ی زنی زده است

با چشم‌های مورب

که بی‌شباهت به یک فاحشه‌ی تایلندی نیست

 

صورت حساب را می‌پردازیم

و من به هدایت می‌گویم

انگار دنیا را

در این پیاله‌ی کوچکِ کج ریخته‌اند.

 

     دبی

تابستان  75

شعر 18از شعرهای جمهوری

اول، بعد

 

 

اول یکی دو کاجِ کوهی

بعد ، آرام آرام

اضافه می‌شود بر جمعیت مازوها ، نارون‌ها و سپیدارها

و تو به حیرت می‌گویی:

آه ، جنگل!

و من به خانه‌های آن سویِ جنگل فکر می‌کنم

 

اول یکی دو آغلِ خراب و تک و توکی خانه‌های گِلی

بعد ، آرام آرام

اضافه می‌شود بر جمعیت گردوبنان و خانه‌های خراب

و تو به حیرت می‌گویی:

آه ، آبادی!

و من به آدم‌ها فکر می‌کنم

 

اول یکی دو خاطره ، تک و توکی آدم

بعد ، آرام آرام

اضافه می‌شود برجمعیت مرده‌هایی که درآفتاب نشسته‌اند

و تو به حیرت می‌‌گویی:

آه  چه مرده‌های زیبایی!

و من به گریه فکر می‌‌کنم که مبادا...

 

اول یکی دو قطره اشک ، تک و توکی هق هق

بعد ، آرام آرام

راه گلو بند می‌آید با بغض‌های بی‌شمار

و تو به حیرت می‌گویی:

آه   چه بارانی می‌بارد     بر خانه‌های گِلی!

 

اول هیچ نمی‌گویم

بعد ، آرام آرام

زیر باران

خیس می‌شوم.

مهر 80

 

شعر 17از شعرهای جمهوری

حکایت

 

 

و کل ماجرا به همین سادگی‌ست که می‌گویم:

 

حکایتی در ما هست

که برای گفتن‌اَش به اینجا آمده‌ایم

آن وقت

باران را بر ما نازل می‌کنند

تا غروب‌های ما غم انگیزتر شود

و باد را بر گندم زاران

و کوه را سنگ به سنگ

و بر لبانِ رودخانه‌ها

هجاهایی از جهان‌هایی که پیش از این در آن زیسته‌ایم

و از همه بدتر

ماه را

در آسمانی که این همه وسعت دارد

تنها گذاشته‌اند که ما را به گریه بیندازند

 

با این همه

این‌ها همه

پس زمینه‌ی آن حکایتی‌ست که باید به یاد بیاوریم

اما

 نمی‌آوریم.

 

1378

شعر 16از شعرهای جمهوری

کمی زودتر

 

 

بهار را کمی زودتر

پشتِ پنجره می‌آویزم

 

( فقط سه چار شاخه‌ی گیلاس ...)

 

و می‌دهم به پیرمردی که آن طرفِ کوچه ، زیرِ بید ،

قلمدان می‌سازد

که قاب بگیرد

 

نگو نمی‌شود.

شده است.

و قاب را کمی زودتر

پشت پنجره می‌آویزم.

 

اما بهار نیست

چیزی است بین آذر و اسفند

شاید کمی نسیم

کمی نسیان

 

باید صدای قاه قاهِ پیرمرد خنزر پنزری بوده باشد

(خیال کرده بودم قناریِ کوچکی است که می‌خوانَد )

اما

چیزی است در همین حدود

بهار، پنجره ، اسفند ، قه قه ، چَه چَه ...

که جفت و جور نمی‌شود.

نشد.

 

هر چند آن سه چار شاخه‌ی گیلاس ...

 

فروردین 78

 

شعر 15از شعرهای جمهوری

 

ساعتش که فرق نمی‌کند

 

 

ساعت‌هایی بزرگ

در میدان های کوچک شهر

یا ساعتی کوچک

بر دست بزرگ تو

فرقی نمی‌کند

همیشه روی همین دقیقه‌ی صفر...

آه !

من یخ زده‌ام

همین لحظه است که یک پرنده سر برسد

و دو تیله‌ی سیاه را

مثل دو گردوی پوک

از صورت این آدم برفی بردارد

 

برای دیدن شما

من چشم می‌خواهم

برای من بیاورید

ساعتش که فرق نمی‌کند

قرارش را هم شما بگذارید.

شهریور 78

شعر 14از شعرهای جمهوری

حالا خیالِ خوابِ خراسانِ چشمِ تو *

 

 

به خراسان آمده بودم

که چشم‌های شما را بنویسم

 

اما شما که نیستید

خراسانتان

غروب چشم‌های من است

 

عجیب نیست؟!

این خیابانِ کهنه ، با این همه شلوغی

هیچ کس‌اَش

آشنای شما یا من نیست

 

من راه مهمانخانه را گم کرده‌ام

و تا قطار بعدی ، باید

همین‌طور برای خودم

چشم‌های شما را

                  دوره کنم

 

 

    1378

*  از مجموعه ی سطرهای پنهانی ،چاپ اول  ص 48 .

 

شعر 13از شعرهای جمهوری

باشما

 

 

با شما

تا چه‌وقت؟!

نمی‌دانم.

اما کرانه‌های خزر بود .

 

ماهی‌گیرانِ خسته

با کیسه‌های پر از ماهی

از دریا بر‌می‌گشتند

و من دست‌های شما را

مثل دو ماهی نمناک

زیرِ انگشتانم لمس می‌کردم .

 

آوازخواندن برای شما چه کیفی دارد!

علی الخصوص وقتی که

سطرهایی از یک آواز قدیمی را

تکه‌تکه به یاد بیاورید

و مثل دانه‌های خاویار

در دهان آدم بگذارید

 

چقدر خوب است که آدم مبعوث شما باشد!

 آن وقت می تواند

با مرغان دریایی سخن بگوید

و گیسوان شما را درک کند.

 

درک می کنم .

دنیا قرار نیست که با ما مهربان باشد

دنیا با هیچ برگزیده‌ای مهربان نبوده است.

اما من اندوهی ندارم

چون اکنون ساعت هاست

که آفتاب

ماسه های مرطوب را گرم کرده است

و من هنوز

دو ماهیِ نمناک را

زیر انگشت‌هایم لمس می‌کنم

و دلم نمی‌خواهد بیدار شوم.

1378

شعر 13از شعرهای جمهوری

آخرِ این راه

 

 

ما به آخرِ این راه رسیده‌ایم.

 

با صبر ، با سکوت

با عقل ، با جنون

با هیچ چیزِ دیگری نمی‌توانیم ...

 

نه شهریار مرده‌ای از لای قصه‌ها

نه این فرشته‌های خوشگل ، با بال‌های قلابی 

نه پیامبری با کتابی کهنه زیر بغل

نه فیلسوفی بانشانیِ سر راستِ دبلیو دبلیو دبلیو دات کام

نه آوازی که چون صاعقه ، در جا ، میخکوبمان کند...

 

پرنده‌ها دزدانه از آسمان می‌گذرند

ابرهای خشکِ مسخره

برای کوه‌های سوخته     شکلک درمی‌آورند

ماه به ریشِ هر چه شاعر است می‌خندد

و مرگ ، با گیتاری حزن‌انگیز

در کوچه‌ها می‌گردد و آواز می‌خواند

 

بایست!

پایِ این پنجره ی  پیچک پوش

کنار این پل قدیمیِ پا در هوا  بایست!

عنقریب

همه با هم فرو خواهیم ریخت

 

ژنرال!

سربازها را بگو به پادگان‌ها برگردند

دیگر کسی برای شکست خوردن، یا پیروز شدن

با قی نمانده است.

 

آذر 80

شعر 12از شعرهای جمهوری

انسان و زمین

 

زمین به شکل هولناکی یک استثناء است

یک زیبای هولناکِ استثنایی

که تنها در گیج خوردن

به من و بقیه‌ی کائنات شبیه است

و در یک داشتن

فقط شبیه من است که تو را دارم

 

این سطرها شروع مناسبی برای یک شعر عاشقانه نیست

قرار هم نبوده که باشد

چرا که من اکنون به دروغی بزرگ‌تر فکر می‌کنم

 

نمی‌خواهم ادعا کنم که زمین رقیب من است

زمینی که تو را بر شانه‌های خود سوار کرده

و در کهکشانی هولناک، به سلامت می‌گردانَد

و دیگر روز

تو را چون دانه‌ای در خود پنهان می‌کند

و می‌رویانَد

 

آیا تو همان درختی نخواهی بود

که قرار است خود را از آن حلق‌آویز کنم؟

 

امشب  کابُل تاریک تر از همیشه است

قندهار ، مزار شریف ، جلال آباد

و دست‌های من

که بر سفیدیِ ساق‌های تو

چون سایه‌ای شوم کشیده می‌شود

 

تو چقدر شبیه زمینی!

و من چقدر انسانم!

 

انسان:

روزنامه‌نگاری که در تمام عمر حرفه‌ایِ خود

حتی یک گزارش به درد بخور ننوشته است

روزنامه‌نگاری که بیوه‌ی میانسالش

همراه با دسته گلی که بر گورش می‌گذارد

زیر لب می گوید:

                «احمق جون!

                درست امرو ز، یازدهم سپتامبر 2001

               وقتِ مردن بود؟

 

انسان:

عجوزه ای خرافاتی

که می‌خواهد با جادو جنبل

ویزای بهشت را از دست عزرائیل بگیرد و

از زمین فرار کند.

 

اما زمین یک استثناء است

که ما در آن گیر کرده‌ایم

و بدبختانه تا به حال ، هیچ رصد خانه‌ای

امکان عشق‌بازیِ ما را

در سیاره‌ای دیگر

پیش‌بینی نکرده است

 

بودا

در کوه های افغانستان گریه می‌کند

برج‌های مرکز تجارت جهانی نیویورک

دود می‌شوند وُ به هوا می‌روند*

انسان     بر زخم‌های کهنه‌ی خود

بمب‌های نمک می‌ریزد

زمین      بافه‌های گیسوانِ زنانِ افغان را

در دل خود پنهان می‌کند

 

آیا این همان طنابی نیست

که قرار است خود را با آن حلق آویز کنیم؟

 

انسان یک استثناء است

که در یک استثناء دیگر

گیر کرده است

26/7/80

* هر آن چه سخت و استوار است، دود می شود و به هوا می رود.(مارکس)

شعر 11از شعرهای جمهوری

این خانه

 

 این خانه بویِ نا گرفته است

گچ‌های سقف ممکن است بریزد

 

پوسیده‌اند پله ها و پنجره‌ها، درها

 

با احتیاط، از لای پرده ببین

قزاق‌ها

در کوچه گشت می‌زنند هنوز؟!

شعر 10از شعرهای جمهوری

خواب و بیداری

 

 

سری بریده ، در سینی

با چشم‌های باز

 

زنی سیاه‌پوش ، بیرونِ قصر

با صورتی شیار شیار از ناخن- معلوم است-

(صدای شیونش اما از اینجا شنیده نمی شود)

دو کودک از دو سو، چسبیده‌اند به دامانش

(صورت هاشان از اینجا دیده نمی شود)

قاضی به میر غضب می‌گوید:

با ترکه ، شصت ضربه ، روی لب‌ها

و بعد

سَرِ بریده را با سینی

از دارالخلافه بیرون می‌برند

 

از خواب می‌پرم

و کتاب کهنه را در بیداری می‌بندم

 

لب‌های کبود ، در اتوبوس ، رو به روی منند

اتوبوس نگه می‌دارد

میرغضب سوار می‌شود

و مرا تا انتهای خط زیر نظر می‌گیرد

 

می‌ترسم! می‌ترسم! می‌ترسم!

ساعت چهار باید از مهد بگیرمشان

 

دیر می‌رسم

زنی ، بیرونِ مهد ، پشت به من ، با مانتوی سیاه

دو کودک ، از دو سو ، چسبیده‌اند به مانتوش

(صورت‌هاشان از اینجا دیده نمی‌شود)

برمی‌گردند

همه با هم سوار می‌شویم

یوسف‌آباد ، دربست ، هشتصد تومان

 

روزنامه‌ی بسته را کنار چراغ خواب رها می‌کنم

کتابِ کهنه

در خواب

باز

باز می‌شود.

 

تیر ماه 80

شعر 9 از شعرهای جمهوری

زمانی برای مستی اسب‌ها

 

 

راه را نشان شان بدهید!

این بچه ها که دست‌هاشان یخ

و گونه‌هاشان آتش

همین امروز، از کوهستانی دور، به اینجا آمده‌اند

 

راه را نشان‌شان بدهید!

دوستان!

برای این قاطرهای خسته هم فکری بکنید

زمستان است

در این شهرِ خراب شده، یک طویله پیدا نمی‌شود؟!

برای این زبان بسته‌ها

ویسکی...

نه !

پوستِ هندوانه هم که بریزید

                    مست می‌کنند

 

کمک کنید!

این ها

بارِ شرمساریِ ما را

بر دوش می‌کشند

 

بهار80

 

شعر 8 از شعرهای جمهوری

احضار

 

 

چه شما را از 46 به 80 بیاورم

چه خودم این 34 عدد را به عقب بر‌گردم

فرقی نمی‌کند

اکنون شما ـ این جا ـ رو به رویِ حرف‌های منید

 

لباس‌هایتان

از بیمارستان به خانه که آمد، فهمیدم

از نگاهِ غمبارِ عمه‌جان

 باید کنار بکشم

اما مادر را که نمی‌شد

دَم غروب        ابری بود

سَرِ شب           می بارید

نیمه‌های شب    توفانی می‌شد

و صبح علی‌الطلوع، پیش از آن که بر‌خیزیم

چه آفتابی! که سفره را روشن می‌کرد

 

مولانا برای شما (دایی‌جان می‌گفت) خوب نبوده

 اما حافظ...

راستی ! چه طور شد که اسم مرا حافظ گذاشتید؟

 

حالا دیگر این حرف‌ها قدیمی شده است

بعد از رفتنِ شما

مولانا را در حوالی میدان راه آهن تهران دیدم

با یک دست کت و شلوارِ شیک

کراوات هم زده بود

بلیت قطار سریع‌السیر تبریز را هم گرفته بود

 

به شما که گفتم

آن حرف‌ها دیگر قدیمی شده است

بعد از شما، هیچ‌کس، تن را رها نکرد*

حتی مولانا

 

365×34

24×365

60×24

60×60

آه! شما چه طور    این همه راه را        تا اینجا آمده‌اید؟!

و چه طور هنوز به یاد می‌آورید

نام کوچک آن همولایتیِ روستایی ما را

که بنچاقِ زمینش را، پیش شما آورد

برایش درخواست وام نوشتید

بانک کشاورزی سخاوتش را در حق او تمام کرد

خانه، تراکتور، آب

اما پسر کوچکش

مثل گوزنی که بوی شکارچی را حس کرده باشد

خود را در جنگل پنهان کرد

و بعد مثل فشفشه‌ای که از دست کودکی رها شده باشد

در آسمان جنگل

چرخی زد و

ناگهان به زمین افتاد

 

این حرف‌ها هم دیگر کهنه شده است

ما حساب روزهای از دست رفته را

از دست داده‌ایم

...×34

...×365

...×24

آه! این عددهای لعنتی       مغزم را تباه کرده‌اند

 

اما چه خوب شد که حافظ...

چون این یکی ظاهراٌ هنوز کهنه... نه! هرگز!

می‌خواهم دو باره از دهان شما بشنوم

الا یا ای ...

دلم جز مهـ ...

سمن بویا...

بیا تا گل ...

فلک را سقـ ...

 

اما هنوز سقف فلک

مثل همان وقت هاست که شما را زیر خودش می‌فشرد

گوش کنید!

این صدای استخوان‌های من است

مثل صدای استخوان‌های شما      یا حافظ

 

نه! این صدا هیچ وقت کهنه نمی‌شود

ما، مثل قبیله ای که قطب نمایش را گم کرده است

همیشه روی گسل های زلزله‌خیز خانه ساخته‌ایم

خُب، معلوم است که خراب می‌شویم

خراب شده‌ایم

خراب بوده‌ایم

خرابیم

و آبادی تمام شهرهای جهان

اکنون       ذره ذره      تَرک برمی‌دارد

 

گناه ما

جهل مرکب جغرافیا و قطب‌نما

و رقصِ بی‌حسابِ حضرت مولاناست

(بی‌انصاف روی استخون‌های خودش می‌رقصید!)

اما ما

حتی همان رقص را هم فراموش کرده‌ایم

مولانا که هیچ

حتی حافظ هم...

راستی! سقف خانه اگر چکه کرد

از شرکت ایزوگام کاری بر‌می‌آید؟

 

57 که شد

شما در یازدهمین سال رفتن‌تان بودید

ما به خیابان ها ریختیم

و شاه را تا فرودگاه بدرقه کردیم

من       فرزندِ کوچک شما

و فرزندِ کوچک نیما بودم

برادرِ کوچک شاملو، امید، فروغ

و مارکس، مثل شبحی که از خیابان های پاریس 1848

                                                       در آمده باشد

در جوانیِ ما می‌چرخید

اما، آب‌ها از آسیاب که افتاد

ما را از مدرسه بیرون رفتیم

عاشق شدیم

مست کردیم 

سرهامان را به دیوارهای سیمانی کوبیدیم

و یادمان آمد که فردوسی را خوب نخوانده‌ایم

 

به نام خداوند جان و خرد

امروز سی و یکم خرداد 1380

رئیس‌جمهور به مردم قول داده است

                     که مجری خواست و اراده‌ی آن‌ها باشد

گوینده‌های تلویزیون

اخم‌هایشان را کمی باز کرده‌اند

اما آن پس و پشت‌ها.. چه می‌دانم

به شما که گفته بودم

وقتی روی گسل‌های زلزله خیز خانه بسازیم...

 

شما دیرتان شده است

باید برگردید

اما بگذارید از زبان شما، خیام

این سطرها را دو باره بخواند

شما هم دوباره بخوانید:

این صدایِ استخوان‌هایِ

مثلِ صدایِ استخوان‌های

استخوان‌هایِ

هایِ

هایِ ...

 

نه! این صدا هیچ وقت قطع نمی‌شود

لطفاٌ این بلندگو را قطع کنید!

31/3/80

 

 

* تن رها کن تا نخواهی پیرهن

شعر 7 از شعرهای جمهوری

سه‌شنبه‌ها

برای محمد مختاری

و محمد جعفر پوینده

 

 

نام‌هایتان را

بالای این شعر گذاشته‌ام

داغ‌هایتان را...

بگذریم

 

وعده‌ی ما

سه‌شنبه‌ها

با دو صندلیِ خالی.

اردیبهشت 80

شعر 6 از شعرهای جمهوری

آخرین خطابه

برای هوشنگ گلشیری

 

 تو

بر سکویی بلند ایستاده بودی

ما

 گرداگردِ تو، بر زمین سرد، حلقه زدیم

 

این آخرین خطابه‌ای بود که باید می‌خواندی

 

دستِ راست ستونِ چانه

و انگشت کوچکت

نیمی از سبیل تو را پوشانده بود

لب‌هایت تکان نمی‌خورد

چشم‌هایت

مثل دو شعله‌ی کبریت

در تاریکی می‌درخشید

 

بعد،

 مِهی رفیق        میدان را پر کرد

و آسمانِ تیره کمی پایین آمد

ما، دست رویِ خاک کشیدیم

و بعد

پلک‌های تو را بستیم

 

تو

برسکوی مرگ ایستاده بودی

و ما

نمی‌دانستیم.

 

اردیبهشت 80

 

شعر 5 از شعرهای جمهوری

دیر است

 

 

پوسیده بود دلم لابد

که بی‌هوا

پنجره‌ی خانه

گوش‌های خودم

و دهانِ این چمدان لعنتی را بستم

و دل به دریا زدم

با این کشتیِ فرسوده‌یِ بی‌ناخدا

                                       بی‌مقصد

 

سرزنشم می‌کنید که چه؟!

می‌دانم

اکنون بسیار دیرتر از آن است که بتوانم

آن پسر بچه‌ی احمقِ هجده بیست ساله را

در جزیره‌ای مرجانی       پیدا کنم

و حالی‌اَش کنم

که این همه انتظار

برای یک پریِ دریایی

که هیچ‌وقت نیامده است، نمی‌آید ،

                                        ابلهانه است

که همین دخترانِ سیاه سوخته

با لباس‌های چرک و موهای شانه نخورده

لااقل گوشت و پوست و استخوانشان

                                              واقعی است

و می‌توانند      از همین دریای نفرین شده، ماهی

و از تو – اگر داشتی – دلی صید کنند

 

ملوانانِ جوان

از آن سویِ آب‌ها برگشتند

با عطر و آینه و بطری‌های آتشناکشان

دختران جوان را

گرداگردِ سفره‌های یک شبه     رقصاندند

و تو فقط

هق‌هق پریان دریایی را

در آب‌های دور

می‌گریستی

 

دیر است

بسیار دیر

کشتی ها سوت‌هایشان را کشیده‌اند

و آن پسر بچه‌ی احمق

اکنون مردی پنجاه ساله است

که بوی دریا      منقلبش کرده است:

 

تندیسی ترک‌خورده

با لبخندی تکه‌تکه روی لبانش

مرده‌ای که راه می‌رود

ماری تنبل، با گنجشکی گندیده در گلویش

زمستانی سیاه

که برف‌هایش روی خودش می‌ریزد

پاییزی کسل‌کننده

که شاهکارهای مختصرش را

                                   در دهانِ تباهی می‌ریزد

سرکوبگری بزدل، بی‌رحم

که گرزش را بر فرقِ خودش می‌کوبد

 

آه ! لعنت به تو

که حرام کردی

زندگی را

زیبایی را.

 

دیر است

بسیار دیر

و دیگر در این جزیره

هیچ پیامبری

ظهور نخواهد کرد.

 

 

مهر 79

 

شعر 4 از شعرهای جمهوری

سرود بامداد

پیشکش به خانم آیدا شاملو

 

 

 

و بامداد است و

بامدادِ پنجشنبه ششم مرداد ماهِ یکهزار وسیصد و هفتاد و نه

ساعت: هشت و سی و پنج دقیقه

پسرم!

این بامداد

و این بامداد را به خاطر بسپار!

 

اینجا دو راهیِ قلهک

ماشین‌ها ایستاده‌اند

تا کلمات عبور کنند

پسرم!

امروز را به خاطر بسپار!

 

که گفته است که اینجا استوای زمین نیست؟!

پس این غولِ زیبا         اینجا چه می‌کند؟!

 

راه باز کنید

خانم‌ها! آقایان!

لطفاٌ راه باز کنید!

مردی که اکنون غرق در زلالیِ خویش است

می‌خواهد موهای سفیدش را

در این همه آیینه         

شانه کند

و آن گوشه

دَمِ گل‌فروشیِ ساعتِ هشت و چهل و پنج دقیقه‌ی بامداد

بانوی باغ آینه را بگذارید

می‌خواهد لبخندش را

در این همه آیینه بنگرد.

 

پسرم!

دوربین‌اَت را       روی همین لحظه فیکس کن

اکنون که آیدا در آینه می‌خندد.

 

اینجا.... دو راهیِ قلهک....

نه ! اینجا محل وقوع یک شعر است

و پنج دقیقه‌ی دیگر

اینجا، بر آستانِ این درِ بی‌کوبه

مردی ظهور خواهد کرد

که قامتش در این «در آستانه» نمی‌گنجد

مردی بزرگ که اکنون

فروتنانه

      فرود

          می‌آید.

 

اما

ما در کدام سویِ آستانه ایستاده‌ایم اکنون؟

اینجا     آن سوی آستانه است؟!

و ما هزار هزار...؟!

پس او که گفته بود

آنجا تو را کسی به انتظار نخواهد بود....

 

نه! آقای بامداد!

لطفاٌ به این سویِ آستانه قدم بگذارید

این بامداد

بامداد دیگری ست

که تا پنج دقیقه‌ی دیگر

                        آغاز می‌شود.

 

«انسان

دشواریِ وظیفه است»

این را هم به خاطر بسپار!

 

انسان    انسان       انسان

مردی که هفتاد و پنج سال

همین پنج حرف را سرود

و پنج دقیقه      پنج دقیقه‌ی دیگر صبر کنید!

همین پنج حرف

در همین دو راهیِ قلهک

او را

خواهد سرود

 

سرود.

 

8/5/79

 

شعر 3 از شعرهای جمهوری

جنگ بود

 

 صدای آژیر بلند شد

ما صدای ترکیدن بمب ها را

از زیر زمین‌هامان

می‌شنیدیم

 

در اعماق تاریکی

میلی برای هماغوشی

دست‌هامان را در هم گره می‌کرد

 

صدای انفجار دوباره بلند شد

ما یکدیگر را در آغوش کشیدیم

 

مرگ از ما دور شده بود

از تاریکی بیرون آمدیم

لباس‌هامان خاکی بود

اجساد قربانیان را به خاک سپردیم

 

در حاشیه‌ی گورستان

گل‌های بنفش و صورتی کاشته بودند

ما، زیر آفتابِ بعد از بمباران

کنار گل‌ها راه می‌رفتیم

 

مردی میانسال

برای یک یک گل‌ها

کلاهش را از سربرمی‌داشت .

دیوانه بود.

 

در انتهای گورستان

روی نیمکتی نشستیم

و به خاطر عقل‌های تباه شده‌مان

اشک ریختیم

 

پاییز بود

بادی سرد، روی استخوان‌های ما می‌وزید

ما دوستانمان را

برای صرفِ چای

به منزلمان دعوت می‌کردیم

گاهی وقت ها هم

همین‌طورها می‌نشستیم و

سیگار می‌کشیدیم

 

باد

بوی مرده‌ها را

به اتاقِ ما می‌آورْد

ما

صورت‌هامان را میان دست‌ها می‌گرفتیم

و می‌گریستیم

 

جنگ تمام شده است

زیر زمین‌ها

از خرت و پرت‌های اضافی لبریز است

ما، بی‌وقفه به اداره می‌رویم

بچه‌ها را بزرگ می‌کنیم

و به یاد می‌آوریم دست‌هامان را

که در اعماق تاریکی

درهم گره شده بود.                               

اسفند 78

شعر 2 از شعرهای جمهوری

جمهوری

 

همین طورهاست

خرده‌ریزِ خاطره‌هایی دور

و خرت و پرت‌هایی که سال‌ها

در چمدانی کهنه جا مانده‌اند

و به یک باره سرازیر می‌شوند

روی کاغذی که زیر دست تو می‌لرزد

و من گواهی می‌کنم

که همین‌طورهاست

که کسی می‌گوید: بنویس!

و چیزی نوشته می‌شود

و من گواهی می‌کنم

درختِ شعله‌ور را در دلِ کوه

و رودخانه‌ای را

که به شمشیری           دو نیم شد

و مرده‌هایی را که هم اکنون

از گورهایشان برمی‌خیزند

و پیش چشم‌های شما

راه می‌روند

 

و من گواهی می‌کنم 

که این خرده‌ریزها

همین‌طورهاست که نازل می‌شوند

و از میان همین خرت و پرت‌هاست

که گاهی چیزی پیدا می‌شود

که آدم را بالا می‌بَرَد

و گاهی نیز، برعکس

از آسمان به خاک فرو می‌افکنَد

و من گواهی می‌کنم

که آدم

از اول گرفتارِ همین خرده‌ریزها بوده است

گرفتارِ یک دو دانه‌ی گندم

و نصف و نیمه‌ی یک سیب

و من که آدمم       گواهی می‌کنم

که این افتادگی هم چیز بدی نیست

 

-« بیهوده است!

تمام این اباطیل را که به خوردمان می‌دهید

به گِرده‌ی نانی نمی‌خرند

شما ساحرانید

که دختران ما        در جذبه‌ی آوازهای شما

پنجه در گیسوانِ ژولیده فرو می‌برند

جیغ می‌کشند

و از هوش می‌روند

شما دیوانگانید

 که متاع رسولان را           قلب کرده‌اید

و ما گواهی می‌کنیم

که روحِ شما در اسارت شیطان است.»

 

شیطان      یا خدا     فرقی نمی‌کند

اما همین‌طورهاست

خرت و پرت‌هایی که از تهِ چمدانی کهنه

چون گنجی

باز یافته می‌شوند

کلاهی کهنه

که نه به کار شعبده می‌آید

و  نه به کارِ پوشاندنِ سری برهنه      در شبِ برفی

 

و من این‌ها را گواهی می‌کنم

و در عین حال      اقرار می‌کنم

که این کلاهِ کهنه

عریانیِ سطرهای پیشینِ مرا پوشانده است

و همین کافی‌ست

 

و من گواهی می‌کنم         که زمین گرد است

و هیچ دلیلی ندارد که این کالسکه‌ی زرین

این همه راست راست راه برود

و ما را در ایستگاهِ بهشت پیاده کند

 

- « کافی‌ست!

بیرونش کنید!

این دیوانه

جمهوری را به گند کشیده است»

 

به گند می‌کشم

اما گواهی می‌کنم

که جاده‌های این جمهوری را باید

روی نقشه‌ی جغرافیا

کمی کج کرد

و من گواهی می‌کنم

که جمهوری یعنی رعایتِ همین خرده‌ریزها و

                                       خرت و پرت‌های هرازگاه

که جمهوری یعنی       احترام به یک کلاهِ کهنه

                             که از کار مانده است

که جمهوری یعنی        یک مساویِ یک

که جمهوری یعنی        عشق بازی دو کبوتر

                               بر بامِ یک حرم

که جمهوری یعنی         رعایتِ همین دقیقه      همین دم

و من

که آدمم

 

اسفند 78

شعر 1 از شعرهای جمهوری

یک شهروند روشنفکر

اصلاً خوب نیست که شعر نخواند

 

 

شعر می‌نویسم          برای شما

شعرهایی ساده

با حرف‌هایی معمولی

و چیزهایی که از بس کوچکند به چشم نمی‌آیند

 

گاه می‌نویسم: درخت

زیر سایه‌اش دراز کشیده‌اید اگر

خودتان خواسته‌اید

با خواب‌های سبز... یا چه می‌دانم... زرد

یا دریا

که گاه با دوستی، دختری، زنی، هر کی...

در ساحلش قدم بزنید

یا جنگل

(آه! چه خوفناک است این جنگل

با سایه‌هاش

که چنگ می‌اندازد بر جانت

 

احتیاط کن! احتیاط!

بچه‌ها را در خانه حبس نمی‌توان کرد

اما... این سایه‌ها، که افتاده‌اند روی خیابان‌ها

به پاهاشان می‌چسبد

شهر که نیست...)

جنگل را می‌گفتم.

 

شعر می‌نویسم         برای شما

یک شهروند روشنفکر

اصلاٌ خوب نیست که شعر نخواند

حتی رئیس‌جمهور

که مجبور است لابه‌لایِ حرف‌هاش

شعر تحویلتان بدهد

( برای پر کردنِ چاله چوله‌های هر استدلالی

                                محشر است شعر)

خیاط‌ها هم همین‌طور

بد قول        یا خوش قول         فرقی نمی‌کند

یک نمونه‌اش همین استاد سوزنی سمرقندی...

 

-«وای ! چه شاعرانه! ... سمرقند!

با دخترانِ سیه‌چشم

گیسوانِ بافته

پاهای خوش‌تراش

پاچین‌های نازکِ گلدار

کمرهای باریکِ عشوه‌گر.....»

 

اما، تمام این‌ها را       خودتان ساخته‌اید

شاعر فقط گفته است: سمرقند

 

شعر می‌نویسم      برای...چی؟!

نان تویِ شعر نیست؟!

پس این همه نوار که پر می‌کنند چیست؟!

تهران – لس‌آنجلس

          « فقط به خاطرِ تو

          « فقط به خاطرِ تو»

بی‌زحمت این نوار را برگردانید!

 

شعر می‌نویسم     برای شما

و گاه می‌گذارم    این دلقکِ درون 

همین‌طور لودگی ...

و بعد، جای خلوتی، گوشه موشه‌ی یک دفتر

بنشیند و برای خودش سیر ... گریه کند

 

(یادش به خیر! الف، بامداد

که از مهتابی    به کوچۀ تاریک خم می‌شد

و به جای همۀ نو میدان ... )

 

شعر می‌نویسم       برای شما

و می‌نویسم سنگ    تا پرنده بداند

و می‌نویسم باد        تا تکانتان بدهد

و می‌نویسم            آب، آینه، آتش

و می‌نویسم: انسان.

گفت‌وگو درباره شعر

شعر از نیما تا امروز در گفت و گو با حافظ موسوی

گفت‌وگو از مه‌سا نظام آبادی

 

منبع: آزما

پس از گذشتن از مرز وزن و قافیه و به طور کل فرم شعر و رسیدن به نوعی از شعر که امروزه به شعر نیمایی میشناسیم، شعر با سرعت و جنسی متفاوت در حال دگرگونی است. کمی چگونگی این دگرگونی را با شاعر نام آشنا، حافظ موسوی به گفت و گو می نشینیم.

ادامه نوشته

گفت‌وگویی درباره زندگی

گفت وگو با حافظ موسوی در سال روز تولدش

این گفت‌وگو در سال 1390 انجام شده

 

منبع: آفتاب

امروز (دوشنبه، ۱۵ اسفندماه) زادروز پنجاه وهفت سالگی حافظ موسوی است.

این شاعر به این مناسبت عنوان كرد: من ۱۵ اسفند سال ۱۳۳۳ در رودبار در یك خانواده ی متوسط الحال متولد شدم. پدر و برادر بزرگ ترم به شعر و ادبیات علاقه مند بودند و طبیعتا زمینه های خانوادگی در گرایش من به شعر بی تأثیر نبوده است و بعدش این گرایش بیش تر شد.

او درباره ی روند شاعر شدن خود گفت: برای شاعر شدن تصمیمی در كار نیست؛ آدم ناخودآگاه به جایی می رسد كه درگیری با شعر و كلمه به بخشی از وجودش تبدیل شده و راه خلاصی هم از آن نیست. البته هیچ دلیلی هم نیست كه من شخصا بخواهم از این درگیری خلاص شوم.

موسوی درباره ی رودبار و فضای ادبی آن در روزگار نوجوانی و جوانی خود، گفت: شهر ما، شهر كوچك و بدون امكاناتی بود. تا سال ۴۷ یا ۴۸، شهر ما حتا یك كتابخانه نداشت كه در همین سال ها، كتابخانه ای از سوی كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان ایجاد شد كه فرصتی بود برای ما به عنوان كسانی كه دغدغه ی شعر و ادبیات داشتیم. در این كتابخانه ما گروه روزنامه نگاری تشكیل دادیم. اولین گروه شعر را با بچه های كتابخانه تشكیل دادیم و یك كتابدار بافرهنگ و با اندیشه ی مثبت داشتیم كه بسیار بیش تر از آن چه وظیفه اش ایجاب می كرد، به ما كمك می كرد. سپس یك گروه ادب با دوستانم در رودبار تشكیل دادیم با نام گروه ادبی «نیما» كه شب شعرهای منظم در آن جا برگزار می شد و بعد من برای ادامه ی تحصیل به تهران آمدم.

ادامه نوشته

گفت‌وگو با حافظ موسوی در هفته‌نامه آسمان

شعر نیما شعری برانداز است

در گفت‌وگو با حافظ موسوی درباره‌ی وجه سیاسی نیما یوشیج

حسن همایون

 

منبع: وبلاگ مه

پنجاه‌ و سه سال از مرگ آقای شاعر می‌گذرد، ‌هم‌چنان نیما یوشیج و مشی‌ ادبی – سیاسی‌اش پرسش‌برانگیز است؛ در مصاحبه‌ای تلفنی با حافظ موسوی درباره‌ی وجه سیاسی نیما یوشیج و اشعارش صحبت می‌‌کنیم. موسوی می‌گوید «شعر نیما، در عرصه‌های فرم، معنا، همچنین مضمون‌ها و نوع استعاره‌‌هایی را می‌سازد؛ شعر براندازی است. شعری سیاسی از نوع برانداز. آن‌ نگاهي كه می‌خواهد سنت منجمد شده وضع موجود را نگه دارد نيما در پی بر انداختنش است.»

 

ادامه نوشته

نشست ادبي اتاق شعر برگزار شد

حافظ موسوي: نيما مشروطه ما بود

 

با شعرخواني محمدعلي بهمني، رضا چايچي،راضيه بهرامي خوشنود، رضا حيراني،آتفه چهارمحاليان،سخنان حافظ موسوي درباره كتاب «پانوشت‌ها» و بررسي مجموعه شعر «آوازهاي زني كه از گرامافون مي‌آمد» نشست ادبي اتاق شعر برگزار شد.

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)،این نشست (19 ارديبهشت ماه) در «فرهنگسراي ارسباران» در سه بخش نقد مجموعه‌ي شعر «آوازهای زنی که از گرامافون می‌آمد» سروده‌ي مرتضي نجاتی با حضور عنایت سمیعی و علیرضا عباسی، شعرخوانی محمدعلی بهمنی،رضا چایچی، رضا حیرانی،راضیه بهرامی و آتفه چهارمحالیان و همچنين گفت‌وگو با حافظ موسوی درباره‌‌ي كتاب «پانوشت‌ها» (پنج مقاله در حواشی نظریه‌های ادبی) برگزار شد.

ادامه نوشته