احضار
چه شما را از 46 به 80 بیاورم
چه خودم این 34 عدد را به عقب برگردم
فرقی نمیکند
اکنون شما ـ این جا ـ رو به رویِ حرفهای منید
لباسهایتان
از بیمارستان به خانه که آمد، فهمیدم
از نگاهِ غمبارِ عمهجان
باید کنار بکشم
اما مادر را که نمیشد
دَم غروب ابری بود
سَرِ شب می بارید
نیمههای شب توفانی میشد
و صبح علیالطلوع، پیش از آن که برخیزیم
چه آفتابی! که سفره را روشن میکرد
مولانا برای شما (داییجان میگفت) خوب نبوده
اما حافظ...
راستی ! چه طور شد که اسم مرا حافظ گذاشتید؟
حالا دیگر این حرفها قدیمی شده است
بعد از رفتنِ شما
مولانا را در حوالی میدان راه آهن تهران دیدم
با یک دست کت و شلوارِ شیک
کراوات هم زده بود
بلیت قطار سریعالسیر تبریز را هم گرفته بود
به شما که گفتم
آن حرفها دیگر قدیمی شده است
بعد از شما، هیچکس، تن را رها نکرد*
حتی مولانا
365×34
24×365
60×24
60×60
آه! شما چه طور این همه راه را تا اینجا آمدهاید؟!
و چه طور هنوز به یاد میآورید
نام کوچک آن همولایتیِ روستایی ما را
که بنچاقِ زمینش را، پیش شما آورد
برایش درخواست وام نوشتید
بانک کشاورزی سخاوتش را در حق او تمام کرد
خانه، تراکتور، آب
اما پسر کوچکش
مثل گوزنی که بوی شکارچی را حس کرده باشد
خود را در جنگل پنهان کرد
و بعد مثل فشفشهای که از دست کودکی رها شده باشد
در آسمان جنگل
چرخی زد و
ناگهان به زمین افتاد
این حرفها هم دیگر کهنه شده است
ما حساب روزهای از دست رفته را
از دست دادهایم
...×34
...×365
...×24
آه! این عددهای لعنتی مغزم را تباه کردهاند
اما چه خوب شد که حافظ...
چون این یکی ظاهراٌ هنوز کهنه... نه! هرگز!
میخواهم دو باره از دهان شما بشنوم
الا یا ای ...
دلم جز مهـ ...
سمن بویا...
بیا تا گل ...
فلک را سقـ ...
اما هنوز سقف فلک
مثل همان وقت هاست که شما را زیر خودش میفشرد
گوش کنید!
این صدای استخوانهای من است
مثل صدای استخوانهای شما یا حافظ
نه! این صدا هیچ وقت کهنه نمیشود
ما، مثل قبیله ای که قطب نمایش را گم کرده است
همیشه روی گسل های زلزلهخیز خانه ساختهایم
خُب، معلوم است که خراب میشویم
خراب شدهایم
خراب بودهایم
خرابیم
و آبادی تمام شهرهای جهان
اکنون ذره ذره تَرک برمیدارد
گناه ما
جهل مرکب جغرافیا و قطبنما
و رقصِ بیحسابِ حضرت مولاناست
(بیانصاف روی استخونهای خودش میرقصید!)
اما ما
حتی همان رقص را هم فراموش کردهایم
مولانا که هیچ
حتی حافظ هم...
راستی! سقف خانه اگر چکه کرد
از شرکت ایزوگام کاری برمیآید؟
57 که شد
شما در یازدهمین سال رفتنتان بودید
ما به خیابان ها ریختیم
و شاه را تا فرودگاه بدرقه کردیم
من فرزندِ کوچک شما
و فرزندِ کوچک نیما بودم
برادرِ کوچک شاملو، امید، فروغ
و مارکس، مثل شبحی که از خیابان های پاریس 1848
در آمده باشد
در جوانیِ ما میچرخید
اما، آبها از آسیاب که افتاد
ما را از مدرسه بیرون رفتیم
عاشق شدیم
مست کردیم
سرهامان را به دیوارهای سیمانی کوبیدیم
و یادمان آمد که فردوسی را خوب نخواندهایم
به نام خداوند جان و خرد
امروز سی و یکم خرداد 1380
رئیسجمهور به مردم قول داده است
که مجری خواست و ارادهی آنها باشد
گویندههای تلویزیون
اخمهایشان را کمی باز کردهاند
اما آن پس و پشتها.. چه میدانم
به شما که گفته بودم
وقتی روی گسلهای زلزله خیز خانه بسازیم...
شما دیرتان شده است
باید برگردید
اما بگذارید از زبان شما، خیام
این سطرها را دو باره بخواند
شما هم دوباره بخوانید:
این صدایِ استخوانهایِ
مثلِ صدایِ استخوانهای
استخوانهایِ
هایِ
هایِ ...
نه! این صدا هیچ وقت قطع نمیشود
لطفاٌ این بلندگو را قطع کنید!
31/3/80
* تن رها کن تا نخواهی پیرهن