یادداشت و شعری از حافظ موسوی در روزنامه شرق
گوشهای شکستهای دارد مرگ
منبع: روزنامه شرق
استفان مالارمه معتقد بود گوهر جهان، نیستی است و از شاعر کاری ساخته نیست مگر اینکه شعر این نیستی، این سکوت مطلق را بسراید (نقل از تاریخ نقد جدید، رنه ولک، ترجمه ارباب شیرانی). ژان پل سارتر در مقالهای که درباره مالارمه نوشته است شرح میدهد که چطور این شاعر عصیانگر در تمام عمر خود با مرگ و وسوسه خودکشی دست به گریبان بوده است (نقل به مضمون از کتاب شاعران، با برگردان مراد فرهادپور). اما من صراحتا اعلام میکنم هرگز به خودکشی فکر نکردهام. اگرچه در شعرهایم رگههایی از مرگاندیشی هست ولی این مرگ اندیشی عجبا که غالبا با طنز و شوخ طبعی همراه است و این گاهی مرا میترساند. طی کمتر از نیم قرن پس از مرگ مالارمه همنژادان غربی او دو جنگ جهانی ویرانگر به راه انداختند که داغ ننگی بر پیشانی بشریت متمدن بود. آیا مالارمه با شامه تیز شاعرانه خود آینده اروپا را بوکشیده بود که آن همه از مرگ و نیستی میسرود؟اوضاع جهان ما چندان مساعدتر از اواخر قرن نوزدهم نیست و همین میترساندم که مبادا شامه ما از کار افتاده باشد. البته امیدوارم چنین نباشد و روزگاران زیباتری پیش رو داشته باشیم.
– از رنگ های مرگ
مزه ای چسبناک دارد مرگ
و صدای پایش برق می زند مثل بلورهای نمک
از چشم هایش شعله های بنفش می ریزد
و مثل آب به قالب هر چیزی در می آید مرگ
جیب هایش پر از ثانیه های سنگ شده
و دست هایش مثل ابر پراکنده است مرگ
گوش های شکسته ای دارد مرگ
و سینه اش صخره ای ست پر از مو
با شکافی عمیق که نیزه های نور را می بلعد و
خاکسترشان می کند مرگ
غروب ها گاهی
با سیگار نیم سوخته ای بر لب
در افق های دور قدم می زند
وبعد
سیگارش را پشت آب های افق می اندازد
و با قایقی نقره ای به ساحل می آید مرگ
گیر می اندازد گاهی ما را
دست می اندازد گاهی دریا را
همدست می شود گاهی با ماه
و می دواندمان گاه
در جست و جوی یک پری دریایی مرگ
تجربه ای بکر است
لا به لای اتفاق های روزمره و تکراری .
هلوی شیرین و وسوسه انگیزی ست با کرک هایی موهوم
بر شاخه ای که در وهم تکان می خورد
و فهم را به سخره می گیرد مرگ
غریبه نیست
چهره ی آشنایش در ما مخفی ست
و دیده می شود با چشم هایی معکوس مرگ
کیف کشیدن کبریتی در تاریکی ست
شوق ظهور یک نگاتیو است که سوخته می پنداریمش
و می کشاندمان
به تاریکخانه ی بی روزن
مرگ
1389
بهار را کمی زودتر