یادداشتی از حافظ موسوی
سال آینده
چند وقت پیش دوست خبرنگاری به من زنگ زد. میخواست بداند چه کتابهایی زیر چاپ دارم . گفتم فعلا هیچ. تعجب کرد. چون میدانست که از انتشار آخرین کتابم (پانوشتها) سه سال میگذرد. گفتم البته بیکار نبودهام. دو مجموعه شعر و دو مجموعه مقاله آمادهی چاپ دارم و امیدوارم سال آینده بتوانم چاپشان کنم. گفت مگر قرار است سال آینده اتفاقی بیفتد؟ گفتم نه. اما نمیدانم چرا من یک جورهایی به سال آینده امیدوارم. گوشی را که گذاشتم به خودم گفتم عجب پیشبینی مشعشعی! یعنی واقعا ممکن است سال آینده قیمت کاغذ و هزینههای چاپ پایین بیاید؟ یعنی واقعا ممکن است سال آینده وزارت ارشاد و مسئولین فرهنگی و غیر فرهنگی کشور به این نتیجه برسند که این همه فشار بر جامعهی فرهنگی و اذیت و آزار اهل قلم و هنرمندان و روزنامهنگاران نه تنها بیفایده، بلکه بسیار زیانبار است؟ یعنی واقعا ممکن است سال آینده پول ملی ما ارزش از دست رفتهی خود را دوباره به دست بیاورد؟ یعنی واقعا ممکن است سال آینده بار سنگین گرانی و بیکاری از دوش مردم برداشته شود؟ ...
ذهنم درگیر چنین فکرهایی بود که یاد دوست شاعری افتادم اهل افغانستان که سالیان زیادی در ایران زیسته بود. شهریور ماه پارسال بود که به ایران آمده بود و با آب و تاب از چاپ کتابش در افغانستان، بدون یک کلمه پس و پیش و حذف و اضافه و از برگزاری کنسرتهای موسیقی مدرن و چه و چه در کابل برای ما تعریف میکرد و ما همینطور دهانمان باز مانده بود. اتفاقا هنگام یادآوری این خاطره هم ناخودآگاه دهانم باز مانده بود و پیش خودم فکر میکردم نکند آن پیشبینی مشعشع و آن همه به قول امروزیها گمانهزنیها که ذکرش رفت همه خیال واهی از کار در بیاید و ما ناچار شویم از افغانستان در خواست مهاجرت کنیم و آنها نپذیرندمان!
بهار را کمی زودتر