بازرسی

                 ( بازرسی ) 


در گمرک مرزی 

چمدان سفرم 

چون پر کاهی ، بر ریل ابرها 

دنبالم می آمد . 


مامور گمرک ، با چهره ای عبوس ، اشاره کرد : بازش کنید ! 

و چمدانم از سوء تفاهم سنگین شد ؛ 

چندان که از ریل ابر  روی ریل بازرسی گمرک سقوط کرد . 


خنده ی ماسیده بر چهره ها 

نگاه کنجکاو زنی میانسال به ساک دستی خود 

و قاه قاه بیهوده ی من 

که با تمام جزئیات در دوربین مداربسته ضبط شد . 


اما حقیقتا هیچ چیز خنده داری وجود نداشت 

چرا که هر ساک دستی کوچک ، می تواند حامل فاجعه ای باشد 

و هر چمدانی 

حامل بمبی که هر لحظه می ترکد . 


ما زبان هم را فراموش کرده ایم 

و بمب ها به جای ما سخن می گویند .

ای‌کاش که جای آرمیدن بودی

ای‌کاش که جای آرمیدن بودی

«عنوان این مطلب‌، عنوان مجموعه نمایشنامه‌های محمود استادمحمد است که دو سال پیش نشر «قطره» آن را منتشر کرد. وقتی محمود نسخه‌ای از کتاب را با دست خط مهربان خودش به من هدیه داد به فکر فرورفتم که چرا این عنوان را انتخاب کرده است؟ راستی چرا؟ محمود نویسنده درد و رنج تهی‌دستان بود. آیا این عبارت، فشرده همه درد و رنجی نبود که او شخصا تحمل کرده بود؟ محمود سال‌های بسیاری از زندگی کوتاهش را با درد و رنج سپری کرد، اما شرافتمندانه زیست و سربلند از میان ما رفت.

محمود استادمحمد یکی از استعدادهای درخشان تئاتر نوپای ایران در دهه چهل و اوایل دهه پنجاه بود. او در سن هجده – نوزده سالگی با «شهر قصه» بیژن مفید به شهرت رسید، در 21 سالگی نمایشنامه «آسید کاظم» را براساس واقعه‌ای مستند نوشت و آن طور که خودش گفته و نوشته است، نصرت رحمانی‌، جوهر نمایشی آن واقعه را کشف کرده و محمود را تشویق به نوشتن آن کرده است.

در سن 22 سالگی «آسید کاظم» را به روی صحنه برد که با استقبالی کم‌نظیر روبرو شد و شهرت و محبوبیت فراوانی نصیب او کرد.

محمود استادمحمد پس از «آسید کاظم» بیش از ده نمایشنامه دیگر هم نوشته که بعضی از آنها بارها با بازی بازیگران صاحب نامی چون خسروشکیبایی‌، جمشید مشایخی‌، آهو خردمند‌، بهروز به‌نژاد و .. به روی صحنه رفت و با استقبال مواجه شد،‌ اما «آسید کاظم» همچنان شاهکار محمود استادمحمد باقی‌ ماند.

هفت- هشت سال پیش من بنا به دلایلی یاد نمایشنامه «آسید کاظم» افتادم و هوس کردم دوباره بخوانمش به محمود زنگ زدم و او لطف کرد و تنها نسخه‌ای را که در کتابخانه‌اش داشت به من امانت داد، دوباره خواندم و دیدم الحق و الانصاف برای خودش شاهکاری است اگر چه یک جورهایی آدم را یاد در «انتظار گودو» بکت می‌اندازد،‌ اما آنقدر ایرانی است و آنقدر در جزئیات و ریزه‌کاری‌های این نمایش و خلق زبان ویژه‌ی آن مهارت و استادی به کار رفته است که هنوز هم خواننده را شگفت‌زده می‌کند.

کاری که محمود استاد محمد‌، چه در «آسید کاظم» و چه در تعداد دیگری از آثارش با زبان کوچه و بازار مردم تهران و به ویژه زبان قشرهای خاصی چون‌، لوطی‌ها‌، اهل خرابات‌، معتادان و ... کرده است. آثار او را به گنجینه‌ی منحصر به فرد این زبان که بخش عمده‌ای از آن اکنون دیگر رواج چندانی ندارد، تبدیل کرده است. نمی‌دانم نصرت رحمانی در این زمینه چقدر روی محمود استاد محمد تاثیر گذاشته است اما خاطراتی که محمود از نصرت رحمانی نقل می‌کرد‌، مخصوصا خاطرات روزهایی را که با نصرت در قهوه‌خانه‌های محله دروازه دولاب گذرانده بود‌، دلبستگی مشترک آنها به این زبان و فرهنگ را نشان می‌داد. رد پای این زبان و فرهنگ در شعرهای نصرت هم هست.

رابطه محمود استاد محمد با نصرت رحمانی‌، رابطه خاصی بود. محمود در سال 43 با نصرت آشنا شده بود و از این آشنایی همواره به عنوان یکی از رویدادهای مهم زندگی‌اش یاد می‌کرد.

محمود پس از ده دوازده سال زندگی در غربت وقتی به ایران برگشت (سال 77) و دوباره به جمع دوستانش در کانون نویسندگان ایران پیوست، به طور مرتب علاوه بر حق عضویت خودش‌، حق عضویت نصرت رحمانی را هم می‌پرداخت. البته نصرت رحمانی در آن سال‌ها در رشت زندگی می‌کرد و از این موضوع خبر نداشت‌، ولی محمود حتی پس از مرگ نصرت هم خود را متعهد به این کار می‌دانست. رفتار او ریشه در سنت‌هایی زیبا و دوست‌داشتنی داشت.

محمود استاد محمد،‌ علاوه بر شخصیت‌ هنری‌اش‌، انسانی صمیمی و مهربان و رفیقی یکرنگ و بی‌ریا بود. او همیشه با شور و هیجان و عواطف زلال و انسانی‌اش مرا تحت تاثیر قرار می‌داد. در روزهای دشوار بیماری هر بار که می‌دیدمش گمان می‌کردم از وخامت وضع جسمانی‌اش بی‌خبر است که همچنان با شور و هیجان و امیدوارانه و با لحن حماسی و دراماتیک حرف می‌زند. اما او به خوبی مطلع بود و می‌دانست که مرگ در حوالی جسم نحیف‌اش پرسه می‌زند. با این حال، او مرگ را در درون خودش مغلوب کرده بود و دلش می‌خواست تا آخرین لحظه‌ی زندگی‌اش را هنرمندانه و با غرور پشت سر بگذارد.

چند ماه پیش به من زنگ زد که می‌خواهد از سه گانه‌ی «سپنج رنج و شکنج» یکی از اپیزودها را در مراسمی که برای بزرگداشت‌اش برپا می‌کنند، بخواند. می‌خواست بداند که من کدام اپیزود را پیشنهاد می‌کنم من اپیزود اول را پیشنهاد کردم اما گفتم:«محمود! فکر نمی‌کنی زیادی بلند باشد و نفس‌ات یاری نکند!» با اطمینان و اعتماد به نفس ستودنی به من گفت:«نه! مطمئن باش از پس‌اش برمی‌آم.»

محمود استادمحمد یکی از آن استعدادهای بی‌نظیر بود که در این سرزمین گل و بلبل پرپر شد. آنچه بر او به ویژه در این سال‌های اخیر رفت،‌ داستانی تکراری برای اهل قلم و هنر است و گفتن ندارد.

محمود در زندگی کوتاهش از پس بسیاری از دشواری‌ها برآمد و از پا درنیامد. این بار نیز او به مدد کلمات و زبانی که از خود به جا گذاشته است برمی‌خیزد و دوباره به زندگی‌اش ادامه می‌دهد.»

و شعر ...

روز ، در هیاهو و همهمه می گذرد 

وحرف ، لقلقه بر دهان ها 

                        - بر پیشخوان بانک ها و دکان ها .


پناه می برم به شب از خویش 

غبار از کلمات فروخورده بر می گیرم 

و نور نرم بر سرانگشت های خسته 

                                    - می شکفد . 


قویی سپید در چشم انداز 

و برکه ای خاموش 

که با تمام حواسش 

گوش سپرده به آواز غوک ها .


پس از هیاهوی بسیار

اکنون به خاموشی رسیده ام 

وشعر 

زنگوله ای ست با نوایی آرام 

که عصب های مرده را 

بیدار می کند .

30 / 4 / 92 

دومین بخش از گفت‌وگوی حافظ موسوی و هوشیار انصاری‌فر که در روزنامه بهار منتشر شده

بخش دوم گفت‌وگو با حافظ موسوی

هوشیار انصاری‌فر

 

منبع: روزنامه بهار

س- خب، به نظرم شما موافقید که نیما به طرف شعر ساده حرکت نمی­کند، و حتا در همان زبان شعرش که مدعیاند ساده است و ملهم از زبان عصر خودش،  نه فقط ملهم از محاوره که از زبان مکتوب عصر خودش هم هست، و رفتن به سمت محاوره  هم منجر به سادگی بیان نشده. حالا به نظرتان ریشه این وسواس بعضیها در ده بیست سال گذشته نسبت به سادگی و محاوره در کجاست؟ دوستانی که ظاهرا از مبانی نیما الهام گرفتهاند اما رویکرد ترکیبی او را به زبان تقلیل میدهند و یک جنبه از زبان عصر خودشان را  به صورت دست نخورده در غالب شعرهایشان می­بینید .

 ج-بله، اطلاق سادگی به شعر نیما اصلا درست نیست.  یعنی شعر نیما اصلا شعر ساده­ای نیست...

 

س- ببخشید، اصلا همان «متصنع» بودن را که شما اشاره کردید و تعبیر دقیق تری هم هست، آیا در کار خود نیما نمیبینید؟ تصنعی که خودش در ریشه برمیگردد به مفهوم صنع و ساختن.

ج-بله نیما هم مانند مدرنیست­هایی چون بودلر به مصنوع بودن شعر و هرنوغ اثر هنری معتقد بود. منتها مصنوع  به معنای ساخته شده و در تقابل با الهام . حرف نیما و اغلب مدرنیست های قرن بیستم این است  که می­گویند هنر امر مصنوع است .یعنی چیزی که ما اراده می­کنیم و می­سازیم و این جاست که بحث فرم اهمیت پیدا میکند .حالا از این منظر است که من میگویم شعر نیما ساده نیست و  فرقش با این ساده نویسی که ازش صحبت می­کنیم و رایج است و احتمالا هر دومان یک چیز تعریف نشده اما واحدی را در ذهن داریم چیست؟  نیما روی فرم شعر بسیار دقیق و حساس بود و معتقد بود که شعر درست مانند یک قطعه است که تمامی اجزاش باید با همدیگر رابطه داشته باشند. نیما روی هارمونی حساسیت دارد. او، روی «نگفتن» و تصویر کردن و نشان دادن تأکید دارد. یعنی اگر مجموعه نظام زیبایی شناسی نیما را در نظر بگیریم اصلا چیز ساده­ای نیست.  یعنی نوشتن شعری مثل «هست شب» نیما، مثل «ری را» یا خود «مرغ آمین»، اصلا کار آسانی نیست. نمی شود گفت این شعر ساده است . شعری است که با اجزای خودش به سمت یک کلیت حرکت می­کند و همه  در یک رابطه فرمال و ساختاری با همدیگر ارتباط دارند. اما تمام این اتفاقات بر بستر یک زبان طبیعی صورت می­گیرد. طبیعی به این دلیل که به تجربه­های روزمره ما و تجربه­های آن دوره­ای که شعر در آن نوشته می­شودبرمی­گردد. خب، حالا این شعری که ما بهش می­گوییم ساده نویسی گاهی فاقد همه اینهاست . یعنی یک برش ساده را شما از یک محاوره روزمره انتخاب می­کنید که نه درگیر فرم هست نه درگیر رابطه­های ساختاری هست و اصلا یکی از دلایلی که این شعرها اغلب کوتاه هستند این است که شما در شعر بلند احتیاج به یک نظام ساختاری نیرومند دارید که  در این شعرها اتفاق نمی­افتد. درست است که یک جایی و در یک حوزه­هایی این شعر به برخی از توصیه­های نیما نزدیک به نظر می­سد ، ولی مابقی توصیه­ها چی؟ به ویژه توصیه در حوزه فرم.

ادامه نوشته

گفت‌وگوی روزنامه بهار با حافظ موسوی

بخش نخست گفت‌وگو با حافظ موسوی

هوشیار انصاری‌فر

 

 پی دی اف بخش نخست را از اینجا دانلود کنید

س-جناب موسوی می‌خواستم بپرستم ازتان درباره شعر ساده و شعر پیچیده که در این سالها خیلی درباره اش حرف زده شده. در ابتدا بفرمایید که به طور کلی برداشت شما از سادگی و پیچیدگی در شعر چیست تا روشن شود که اصلا درباره چه داریم صحبت می کنیم.

ج-برداشت من از آنچه که اواخر دهه شصت برای ما مطرح بود این است که آن جریانی که به دنبال سادگی در شعر یا یکجور ساده کردن ساز و کار شعر بود،بیشتر دراین فکر بود که جنبه های متصنع از شعر گرفته شود و شعر فارسی از زبان متکلف یا به اصطلاح زبان ادبی واستعاره های کلیشه شده دهه های پیشین خلاص بشود و برگردد به سمت زبان روزمره و طبیعی روزگار ما .اگر به تجربه ها یا حرف ها و گفتگوهای شاعران نسل های مختلف در اوایل دهه ی هفتاد نگاه کنیم به نظر من حرف مشترکشان همین حرف ها بود . زبان غالب شعر دهه های گذشته یا وجه حماسی داشت ، مثلا از نوع زبان شعر شاملو، یا بیان توأم با تفاخر ادبی از نوع شعر اخوان . اگرچه شاعران دیگری هم بودند که زبانشان متفاوت بود، مثلا بیژن جلالی که جز فروغ هیچ کس دیگری اورا جدی نگرفت ، یا خود فروغ فرخزاد که میل به نزدیک کردن زبان شعر به زبان روزمره یا زبان محاوره داشت و به همین دلیل از زبان غیرشاملویی" شعری که زندگی ست "شاملو خیلی تعریف می کرد.ولی وجه غالب زبان شعر در آن دوره زبان متصنع ادبی بود و شاید در همین رابطه بتوان توضیح داد که چرا در آن دوره،وزن عنصر جداناشدنی از شعر تلقی می شد تا جایی که حتی شاملو فقدان وزن عروضی را با تمهیداتی مشابه جبران می کرد .ولی از اواخر دهه شصت که دیدگاه اغلب شاعران ما نسبت به زبان شعر تغییر کرد، وزن هم به تدریج مقاومت خودش را کم کرد و شاعرانی که خارج از عروض نیمایی شعر نمی گفتند ،مثل آتشی ، مفتون امینی ، سپانلو و دیگران به تدریج از وزن فاصله گرفتند و شعر فارسی بیش از گذشته به زبان نثر یا شعری که به طبیعت نثر نزدیک تر است متمایل شد . این آن چیزی است که من از تحولاتی که رخ داده است برداشت می کنم و این هم البته چیز جدیدی نبود، به واقع از زمان نیما هم این موضوع مطرح بوده . هدف اصلی نیما این بود که می خواست ساختمان شعر فارسی را ساده تر و بی پیرایه تر کند و بر کاربرد آن در زندگی اجتماعی بیفزاید. نیما میراث دار شعر مشروطه و پیش از آن شعر دوره بازگشت بود،که اولی ظاهری نو و باطنی کهنه و انباشته از استعاره هایی فرسوده داشت و دومی شعری پر از تصنع و تکلف بود . نیما تمام تلاشش این بود که شعر فارسی را از آن زر و زیورها و چیزهایی که بهش آویزان شده بود که عمدتا جنبه تزئین و تفاخر داشت خلاص کند و بر پویایی و چابکی و انعطاف آن بیفزاید تا شعر نو فارسی آن ظرفیت را پیدا کند که با زندگی جدید ما همخوانی داشته باشد. در نتیجه من فکر می کنم این چیزی که به عنوان بحث شعر ساده و پیچیده مطرح است به طور خلاصه بحث ساده سازی ساختمان شعر فارسی و نزدیک کردن زبان شعر به زبانی است که ما با آن حرف می زنیم و همه ی این ها به این منظور است که شعر بتواند با زندگی و تجربه های انسان امروز که ما باشیم سازگار شود.

ادامه نوشته

یادی از فردون پوررضا

رنگ و زنگ صدایی دلنشین

یادی از موسیقیدان و خواننده محبوب گیلان، فریدون پوررضا

 

در عرصه ی موسیقی گیلان، ازبین ده – دوازده چهره ی صاحب نامی که من با آثارشان تا حدودی آشنایی دارم، از ناصر مسعودی و خانم روح انگیز گرفته تا فرامرز دعایی و محمد عذرخواه، اگر اشتباه نکنم اغلب گیلانی ها ی هم سن و سال من و مسن ترها بر روی دونفر تاکید بیشتری دارند. نخست زنده یاد عاشور پور که واقعا پدیده ای در موسیقی گیلان و حتی موسیقی ایران بود و سپس زنده یاد فریدون پوررضا.

عاشورپور اگرچه از زبان گیلکی و ملودی های گیلانی استفاده می کرد اما موسیقی او موسیقی فولکلوریک گیلان نبود. خود عاشورپور هم چنین ادعایی نداشت. هنر عاشورپور این بود که با استفاده از ظرفیت ها و ملودی های موسیقی ملل دیگر و درآمیختن آن با زبان، فرهنگ و موسیقی گیلان، یک نوع موسیقی جدید خلق می کرد که در نهایت رنگ و بوی فرهنگ گیلان را داشت. جمعه بازار یکی از عالی ترین نمونه های این نوع موسیقی است که ترکیب و تلفیقی است از موسیقی اروپای شرقی و فرهنگ گیلان. آن هایی که جمعه بازار عاشورپور را گوش کرده اند، به ویژه آن هایی که با زبان گیلکی آشنایی دارند، احتمالا با من هم عقیده اند که این کار نه تنها برای پنجاه سال پیش بلکه حتی برای امروز موسیقی ما هم کاری فوق العاده مدرن و پیشرو است. با این حال اگرچه جمعه بازار و تعدادی دیگر از ترانه های عاشورپور در زمره ی معروف ترین و محبوب ترین ترانه های گیلکی است اما موسیقی فولکلور گیلان دغدغه ی اصلی عاشورپور نبود.

در بین کسانی که به جمع آوری و احیا موسیقی فولکلوریک گیلان اهتمام ورزیده اند، جایگاه اصلی، یا بی گمان یکی از اصلی ترین جایگاه ها از آن زنده یاد فریدون پوررضا است. این هنرمند خوش ذوق و خودساخته تمام عمر خود را صرف این کار کرد. او فقط خواننده نبود، بلکه موسیقیدان و پژوهشگری سخت کوش بود که نت به نت و کلمه به کلمه ی کارهای خود را با تحقیق و رنج و مرارت فراوان گرد می آورد و با وسواسی ستودنی، اصل ها را از بدلی ها جدا می کرد و امانت دارانه به اجرا در می آورد.

پوررضا ظرفیت هایی را در موسیقی گیلان کشف و عرضه کرد که به گمان من می تواند در سطح ملی به رشد موسیقی ایران کمک کند. پیوند موسیقی با زندگی مردم، رابطه ی موسیقی با کار، بازتاب ویژگی های اقلیمی در موسیقی، نقش موسیقی در روابط اجتماعی، رابطه ی موسیقی با باورهای اسطوره ای و دینی، استفاده از ظرفیت های ساختاری اسطوره های بومی در انگیزش اجتماعی برای غلبه بر دشواری ها و پاسداشت شادمانی و امید به زایش و رویش دوباره ( که در فرهنگ گیلان نمونه های فراوانی از آن ها موجود است )، استفاده از صداهای دیگر ( غیر از خواننده ی اصلی ) در تقابل یا همدلی با صدای اصلی، نقش همسرایان در پیشبرد خط روایی ترانه ها و به کارگیری شیوه های اجرای دراماتیک و نمایشی و... از جمله مواردی است که در موسیقی فولکلور گیلان به روایت پوررضا نمونه های فراوانی از آن به چشم می خورد. و در کنار همه ی این ها باید به رنگ و زنگ ویژه ی صدای پوررضا اشاره کنم که من کلمه ای برای توصیف آن سراغ ندارم. صدایی که از بس برای ما گیلانی ها آشناست، گویی از حنجره ی تک تک ما در آمده است. یا ما آن را بارها از حنجره ی مادرها و مادربزرگ ها، و پدرها و پدربزرگ هامان شنیده ایم و در بزرگسالی مان از یادش برده ایم و دیگر بار در صدای پوررضا بازش یافته ایم. من تردید ندارم که صدای فریدون پوررضا در حافظه ی جمعی ما گیلانی ها خواهد ماند و هرازگاه همچون خاطره ای دلنشین به سوی ما باز خواهد گشت.

                                                                                 

این یادداشت روزپنجشنبه 22 فروردین 92 در صفحه ی آخر روزنامه شرق چاپ شده است.

این مطلب در شماره اول هفته‌نامه حاشیه منتشر شده است

جذابیتهای سال نود و یک

 

منبع: هفته‌نامه حاشیه

در سال 91 اگرچه بازار هنر و ادبیات بیش از گذشته کساد بود اما بههرحال هنوز هم آنقدر همت و غیرت در هنرمندان و اهل قلم ما هست که نگذارند این چراغ خاموش شود. من به عنوان نمونه به چند موردی اشاره میکنم که برای خودم جذاب بوده و احتمالا موارد بسیار دیگری هم هست که حتما دیگران به آن اشاره خواهند کرد. نخستین مورد نمایشگاه خانم آزاده اخلاقی که تحت عنوان «به روایت شاهد عینی» از 11 تا 23 اسفند ماه در گالری محسن برگزار شد که به نظرم نمایشگاه فوقالعادهای بود. من شخصا از دیدن این نمایشگاه آنقدر هیجانزده شدم که به تعداد زیادی از دوستانام توصیه کردم حتما این نمایشگاه را ببینند. خانم اخلاقی به کمک سامان توکلیفارسانی (عکاس) و تعداد زیادی از بازیگران و هنرمندان، لحظههای تراژیک و دردناکی از تاریخ معاصر ایران که تصویری از آنها برجا نمانده به تصویر کشیده است. ایدهای بکر با اجرای فوقالعاده قوی و حرفهای کمترین چیزی است که در مورد این نمایشگاه میتوان گفت. امیدوارم این نمایشگاه بار دیگر در سال آینده برگزار شود تا آنهایی که در این نوبت موفق به دیدن آن نشدهاند بتوانند در سال 92 این عکسها را ببینند.

در بین تئاترهایی که در سال 91 دیدم دو اجرای خصوصی از محمد رضاییراد اولی با بازی باران کوثری و دومی با بازی یا اجرای خیرهکننده افشین هاشمی به ذهنم مانده است. کار دوم در واقع یک تکگویی بلند بود براساس وقایعی که در دوره استالین در شوروی سابق رخ داده و شیوههای مخوف سانسور، اعترافگیری و اعترافات اجباری علیه خود و دیگران. کار محمد رضاییراد صرفنظر از همه جنبههای دیگر از این حیث هم ستودنی است که به ما میآموزد که همیشه راهی برای کار کردن هست. کاش اجراهای خصوصی این هنرمند در سال آینده هم تداوم داشته باشد و جمع بیشتری بتوانند آنها را ببینند.

در بین کتابهایی که این اواخر خواندهام یکیاش «تاریخ مختصر اسطوره» با ترجمه بسیار خوب عباس مخبر بود. این کتاب غفلتا یک سالی در کتابخانه من در انتظار خوانده شدن مانده بود و بعد که خواندم خودم را به خاطر این غفلت سرزنش کردم و در عوض به تعداد زیادی از دوستان جوانم پیشنهاد کردم که حتما این کتاب را بخوانند.

در بین مجموعه شعرهای جدید از چندین مجموعه شعر میتوانم یاد کنم اما فعلا مایلم به مجموعه شعری از آرش منصور گرگانی اشاره کنم که متاسفانه در این لحظه عنواناش را فراموش کردهام. این مجموعه نخستین اثر منتشر شده این شاعر جوان است که نشر ایلیا آن را منتشر کرده و با اینکه به نظرم یکی از بهترین مجموعه شعرهای سال جاری است متاسفانه اصلا بازتابی درخور پیدا نکرده و ندیدهام کسی درباره آن چیزی گفته یا نوشته باشد.

و به عنوان آخرین مورد می‌خواهم به رمان «من منچستر یونایتد را دوست دارم» اثر مهدی یزدانی‌خرم اشاره کنم. خواندن این رمان برای‌ام تجربه متفاوتی بود اگرچه این تجربه برای من شباهت‌هایی به تجربه خواندن صید ماهی قزل‌آلای براتیگان داشت اما یک نفس بودن روایت در کتاب یزدانی‌خرم برای‌ام کاملا نو بود. یزدانی خرم درواقع رمانی نوشته است در یک جمله منتها یک جمله‌ای که قرار است بعد از یک یا هزاران جمله شرطی دیگر بیاید و معلوم هم نیست که بیاید. میزان اطلاعات تاریخی که در این کتاب به کار رفته است نشان می‌دهد که نویسنده برای نوشتن این رمان 200 صفحه‌ای لابد چند هزار صفحه متون تاریخی را ورق زده است. خواننده می‌تواند با برداشت‌های نویسنده از تاریخ معاصر موافق نباشد، مخصوصا با ضدقهرمان یا غیرقهرمان جلوه دادن بسیاری از قهرمانان شناخته شده ما اما به نظرم بی‌انصافی است اگر جذابیت‌های دیگر این کتاب دیده نشود.

یادداشت و شعری از حافظ موسوی در روزنامه شرق

گوش‌های شکسته‌ای دارد مرگ

 

منبع: روزنامه شرق

استفان مالارمه معتقد بود گوهر جهان، نیستی است و از شاعر کاری ساخته نیست مگر اینکه شعر این نیستی، این سکوت مطلق را بسراید (نقل از تاریخ نقد جدید، رنه ولک، ترجمه ارباب شیرانی). ژان پل سارتر در مقاله‌ای که درباره مالارمه نوشته است شرح می‌دهد که چطور این شاعر عصیانگر در تمام عمر خود با مرگ و وسوسه خودکشی دست به گریبان بوده است (نقل به مضمون از کتاب شاعران، با برگردان مراد فرهادپور). اما من صراحتا اعلام می‌کنم هرگز به خودکشی فکر نکرده‌ام. اگرچه در شعرهایم رگه‌هایی از مرگ‌اندیشی هست ولی این مرگ اندیشی عجبا که غالبا با طنز و شوخ طبعی همراه است و این گاهی مرا می‌ترساند. طی کمتر از نیم قرن پس از مرگ مالارمه هم‌نژادان غربی او دو جنگ جهانی ویرانگر به راه انداختند که داغ ننگی بر پیشانی بشریت متمدن بود. آیا مالارمه با شامه تیز شاعرانه خود آینده اروپا را بوکشیده بود که آن همه از مرگ و نیستی می‌سرود؟اوضاع جهان ما چندان مساعدتر از اواخر قرن نوزدهم نیست و همین می‌ترساندم که مبادا شامه ما از کار افتاده باشد. البته امیدوارم چنین نباشد و روزگاران زیبا‌تری پیش رو داشته باشیم.

 

– از رنگ های مرگ

                       

مزه ای چسبناک دارد مرگ

و صدای پایش برق می زند مثل بلورهای نمک

 

از چشم هایش شعله های بنفش می ریزد

و مثل آب به قالب هر چیزی در می آید مرگ

 

جیب هایش پر از ثانیه های سنگ شده

و دست هایش مثل ابر پراکنده است مرگ

 

گوش های شکسته ای دارد مرگ

و سینه اش صخره ای ست پر از مو

با شکافی عمیق که نیزه های نور را می بلعد و

خاکسترشان می کند مرگ

 

غروب ها گاهی

با سیگار نیم سوخته ای بر لب

در افق های دور قدم می زند

وبعد

 سیگارش را پشت آب های افق می اندازد

و با قایقی نقره ای به ساحل می آید مرگ

 

گیر می اندازد گاهی ما را

دست می اندازد گاهی دریا را

همدست می شود گاهی با ماه

و می دواندمان گاه

در جست و جوی یک پری دریایی مرگ

 

تجربه ای بکر است

لا به لای اتفاق های روزمره و تکراری .

هلوی شیرین و وسوسه انگیزی ست با کرک هایی موهوم

بر شاخه ای که در وهم تکان می خورد

و فهم را به سخره می گیرد مرگ

 

غریبه نیست

چهره ی آشنایش در ما مخفی ست

و دیده می شود با چشم هایی معکوس     مرگ

 

کیف کشیدن کبریتی در تاریکی ست

شوق ظهور یک نگاتیو است که سوخته می پنداریمش

و می کشاندمان

به تاریکخانه ی بی روزن

مرگ

                             1389

یادداشتی از حافظ موسوی

سال آینده

 

چند وقت پیش دوست خبرنگاری به من زنگ زد. می‌خواست بداند چه کتاب‌هایی زیر چاپ دارم . گفتم فعلا هیچ. تعجب کرد. چون می‌دانست که از انتشار آخرین کتابم (پانوشت‌ها) سه سال می‌گذرد. گفتم البته بیکار نبوده‌ام. دو مجموعه شعر و دو مجموعه مقاله آماده‌ی چاپ دارم و امیدوارم سال آینده بتوانم چاپ‌شان کنم. گفت مگر قرار است سال آینده اتفاقی بیفتد؟ گفتم نه. اما نمی‌دانم چرا من یک جورهایی به سال آینده امیدوارم. گوشی را که گذاشتم به خودم گفتم عجب پیش‌بینی مشعشعی! یعنی واقعا ممکن است سال آینده قیمت کاغذ و هزینه‌های چاپ پایین بیاید؟ یعنی واقعا ممکن است سال آینده وزارت ارشاد و مسئولین فرهنگی و غیر فرهنگی کشور به این نتیجه برسند که این همه فشار بر جامعه‌ی فرهنگی و اذیت و آزار اهل قلم و هنرمندان و روزنامه‌نگاران نه تنها بی‌فایده، بلکه بسیار زیان‌بار است؟ یعنی واقعا ممکن است سال آینده پول ملی ما ارزش از دست رفته‌ی خود را دوباره به دست بیاورد؟ یعنی واقعا ممکن است سال آینده بار سنگین گرانی و بیکاری از دوش مردم برداشته شود؟ ...

ذهنم درگیر چنین فکرهایی بود که یاد دوست شاعری افتادم اهل افغانستان که سالیان زیادی در ایران زیسته بود. شهریور ماه پارسال بود که به ایران آمده بود و با آب و تاب از چاپ کتابش در افغانستان، بدون یک کلمه پس و پیش و حذف و اضافه و از برگزاری کنسرت‌های موسیقی مدرن و چه و چه در کابل برای ما تعریف می‌کرد و ما همین‌طور دهان‌مان باز مانده بود. اتفاقا هنگام یادآوری این خاطره هم ناخودآگاه دهانم باز مانده بود و پیش خودم فکر می‌کردم نکند آن پیش‌بینی مشعشع و آن همه به قول امروزی‌ها گمانه‌زنی‌ها که ذکرش رفت همه خیال واهی از کار در بیاید و ما ناچار شویم از افغانستان در خواست مهاجرت کنیم و آن‌ها نپذیرندمان!

حافظ مو سوی

شعری تازه از حافظ موسوی

من از سکوت

 

از خاموشی پرم

پرم از خاموشی

 

چرا گلویم را گورستان کردید؟

 

شب از میان پلک‌های خیابان عبور خواهد کرد.

آیا شما برای آفتاب جوابی دارید؟

 

من از سکوت پرم

از سکوت پرم من

 

سوار بر دوچرخه‌های طلایی

از خانه‌ها به خیابان خواهند آمد

و گیسوان‌شان را به آفتاب نشان خواهند داد.

آن‌ها

آیا برای پایکوبی جشن بزرگ

آواز کم خواهند آورد؟

 

من از سکوت می‌آموزم

از سکوت می‌آموزم من

که سنگ‌ها چگونه حافظه‌ی خود را

از خاطرات صاعقه‌ها و سیلاب‌ها می‌انبارند

 

از خاموشی پرم

پرم از خاموشی

و یاد گرفته‌ام

که مثل سنگ در اعماق شب نفس بکشم .

 

                                                             12 / 9 / 91

 

شعر 23از شعرهای جمهوری

شعر کجا، بزکجا

 

 

به خاطر گل روی شما

که فکر می‌کنید ناموزونیِ دنیا

به خاطر شعرهای ماست

از فردا دیگر شعر نمی‌نویسیم

اما بگذارید خاطره‌ای برایتان نقل کنم:

بچه که بودم

رو به روی خانه‌ی ما جنگلِ تُنُکی بود

(چراگاهِ بزهای مردمِ آبادی )

تا اینکه یک روز سازمان جنگلداری

دستور داد که مردم بزهایشان را تعطیل کنند

و بعد

موی بز و بوی قورمه بود که آبادی را پر کرد

اما جنگلِ رو به روی خانه‌ی ما

هنوز هم همان طورها تنک مانده ست.

 

البته آسمان به زمین که نیامد

حالا بز نشد ، گوسفند

اسب هم که از قدیم گفته‌اند حیوان نجیبی است.

 

خواهش می‌کنم اشتباه نفرمایید

این یک قیاس مع‌الفارق است

و گرنه شعر کجا ، بز کجا؟!

 

1380

 

شعر 22از شعرهای جمهوری

سبک سنگین

 

 

قطاری که از بُن به سمت برلین در حرکت است

برایش چه فرق می‌کند

که این سگِ دمر افتاده روی این دختر

از نژاد امریکایی ست

یا از نژاد خالص ژرمن

یا این جوانِ کله سیاه

که گیر کرده روی یک لغتِ سختِ بدقلق

(که فکرمی‌کند می‌تواند به جای بلیت به کنترل چی بدهد)

و من که بی‌کلاه مانده سرم

در این هوای سردِ آخرای دسامبر

اهل کدام گوشه ی  دنیاییم؟

 

قطار که با این حرف‌ها سنگین نمی‌شود

هشتاد کیلو سگ

چهل و پنج کیلو دختر تایلندی

شصت وچهار کیلو جوانِ کله سیاه

وهفتاد و پنج کیلو شاعر، منهای دویست و پنجاه گرم کلاه

جمعاٌ چقدر شد؟!

 

اما

اکنون یقیناً سبک شده دنیا

به اندازه‌ی شصت و چهار کیلو جوانِ کله سیاه.

 

1378

شعر 21از شعرهای جمهوری

سفر خیالی

 

 

این یک سفر خیالی ست

که هم اکنون در این کلمه ها آغاز شده است

لطفاٌ روی واژه‌ی چهارم در سطر اول سوار شوید!

بلیط...؟  لازم نیست

 

خُب ، حالا شما همسفر مایید

ناخواسته؟ ... نه! حتماً خواسته‌اید که می‌خوانید

مقصد: هنوز معلوم نیست

فعلاً شاهِ شهید را با خودمان می‌بریم

و بعدازظهری مطبوع را

در یکی از قهوه خانه های فرحزاد

قلیان می‌کشیم و ... گپی می زنیم

 

 

نوکران و ندیمه‌ها مُرْخص!

(شاهِ شهید فرمودند)

 

-عصرانه: نان بیات و آبدوغ خیارِ اعیانی

 کشمش   نعنای تازه    و گردو

 

- پدرسوخته‌ها!

چه عصرانه‌ای می‌خورند این رعیت‌ها!

 

شاهِ شهید را باید

قبل از اذان مغرب به شاه عبدالعظیم بر‌گردانیم

 

(ولگردیِ شبانه‌ی یک شاهِ مرده

برای ممالک محروسه

اصلاً شگون ندارد!)

 

تاکسی!

دربست... پنج قران... سر پل تجریش!

مگر ما چه کمتر از این نوجوانک فکلی هستیم؟!

تا صبح می‌رویم      از این کافه     به آن کافه

بعد

یک دست کله پاچه‌ی دبش

و خوابِ نازِ صبحدمِ تابستان

روی نیمکتِ قهوه‌خانه‌ای       در حوالی دربند

 

 

- آهای! پیاده شو پیرمرد!

 

مترو سواریِ خواب‌آلود

در خط تازه تاسیسِ تهران – کرج

از این جور گرفتاری‌ها هم دارد!

 

تابستان 80

شعر 20از شعرهای جمهوری

مهمانی در رستوران ژاپنی‌ها

برای بیژن جلالی

 

 

از دریایی ژرف آمده بود

دست هایش بوی جلبک می‌داد .

 

فیلسوف گفت: حقیقت جلبک‌ها این است که ...

گارسون اشاره کرد: «بفرمایید! سوپ جلبک

                            سفارشِ مخصوصِ سرآشپز

 

دوشیزه‌ی جوان که بینیِ خود را گرفته بود، گفت:

«بیژن! این جلبک‌ها تو رو به یاد هیروشیما نمیندازه؟»

گفتم: چرند نگو! آبرومو بردی

 

فیلسوف گفت: اما حقیقت جلبک‌ها...

  و میزبان – که جلالی بود – اصلاح کرد: «ها»یش اضافه است، حقیقت جلبک

 

گارسون دو باره گفت:

قربان! سوپ شما سرد شد ، میل نمی‌فرمایید؟

 

شهریور 80

شعر 19از شعرهای جمهوری

کافه

 

 

رقاصه‌ی هندی را

از معبدی کهنسال

به اینجا آورده‌اند

من آبجو سفارش داده‌ام

هدایت شراب

             «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره ...

              «هوا گرم است

               دست‌های کارگر بنگلادشی سوخته است

               ناخدا عبدالعزیز را به بیمارستان برده‌اند...

 

رقاصه‌ی هندی

ماری زخم خورده را

در کمر گاهش تاب می‌دهد

مهماندار فیلیپینی

لبخندش را از هیچ‌کس دریغ نمی‌کند

 

 

                      «روس‌ها را ببین!

                            آبروی لنین را      خرج می‌کنند»

 

مردِ عرب

صورت حساب زن‌های روس را می‌پردازد

صندوقدار اسکناس های مچاله را صاف می‌کند

 

                                  « راستی، آقای هدایت!

                                   شما همیشه با سایه‌ی خودتان حرف می‌زنید؟

 

رقاصه هندی از نفس افتاده است

هدایت روی قوطیِ سیگار مارلبرو

طرحی از چهره‌ی زنی زده است

با چشم‌های مورب

که بی‌شباهت به یک فاحشه‌ی تایلندی نیست

 

صورت حساب را می‌پردازیم

و من به هدایت می‌گویم

انگار دنیا را

در این پیاله‌ی کوچکِ کج ریخته‌اند.

 

     دبی

تابستان  75

شعر 18از شعرهای جمهوری

اول، بعد

 

 

اول یکی دو کاجِ کوهی

بعد ، آرام آرام

اضافه می‌شود بر جمعیت مازوها ، نارون‌ها و سپیدارها

و تو به حیرت می‌گویی:

آه ، جنگل!

و من به خانه‌های آن سویِ جنگل فکر می‌کنم

 

اول یکی دو آغلِ خراب و تک و توکی خانه‌های گِلی

بعد ، آرام آرام

اضافه می‌شود بر جمعیت گردوبنان و خانه‌های خراب

و تو به حیرت می‌گویی:

آه ، آبادی!

و من به آدم‌ها فکر می‌کنم

 

اول یکی دو خاطره ، تک و توکی آدم

بعد ، آرام آرام

اضافه می‌شود برجمعیت مرده‌هایی که درآفتاب نشسته‌اند

و تو به حیرت می‌‌گویی:

آه  چه مرده‌های زیبایی!

و من به گریه فکر می‌‌کنم که مبادا...

 

اول یکی دو قطره اشک ، تک و توکی هق هق

بعد ، آرام آرام

راه گلو بند می‌آید با بغض‌های بی‌شمار

و تو به حیرت می‌گویی:

آه   چه بارانی می‌بارد     بر خانه‌های گِلی!

 

اول هیچ نمی‌گویم

بعد ، آرام آرام

زیر باران

خیس می‌شوم.

مهر 80

 

شعر 17از شعرهای جمهوری

حکایت

 

 

و کل ماجرا به همین سادگی‌ست که می‌گویم:

 

حکایتی در ما هست

که برای گفتن‌اَش به اینجا آمده‌ایم

آن وقت

باران را بر ما نازل می‌کنند

تا غروب‌های ما غم انگیزتر شود

و باد را بر گندم زاران

و کوه را سنگ به سنگ

و بر لبانِ رودخانه‌ها

هجاهایی از جهان‌هایی که پیش از این در آن زیسته‌ایم

و از همه بدتر

ماه را

در آسمانی که این همه وسعت دارد

تنها گذاشته‌اند که ما را به گریه بیندازند

 

با این همه

این‌ها همه

پس زمینه‌ی آن حکایتی‌ست که باید به یاد بیاوریم

اما

 نمی‌آوریم.

 

1378

شعر 16از شعرهای جمهوری

کمی زودتر

 

 

بهار را کمی زودتر

پشتِ پنجره می‌آویزم

 

( فقط سه چار شاخه‌ی گیلاس ...)

 

و می‌دهم به پیرمردی که آن طرفِ کوچه ، زیرِ بید ،

قلمدان می‌سازد

که قاب بگیرد

 

نگو نمی‌شود.

شده است.

و قاب را کمی زودتر

پشت پنجره می‌آویزم.

 

اما بهار نیست

چیزی است بین آذر و اسفند

شاید کمی نسیم

کمی نسیان

 

باید صدای قاه قاهِ پیرمرد خنزر پنزری بوده باشد

(خیال کرده بودم قناریِ کوچکی است که می‌خوانَد )

اما

چیزی است در همین حدود

بهار، پنجره ، اسفند ، قه قه ، چَه چَه ...

که جفت و جور نمی‌شود.

نشد.

 

هر چند آن سه چار شاخه‌ی گیلاس ...

 

فروردین 78

 

شعر 15از شعرهای جمهوری

 

ساعتش که فرق نمی‌کند

 

 

ساعت‌هایی بزرگ

در میدان های کوچک شهر

یا ساعتی کوچک

بر دست بزرگ تو

فرقی نمی‌کند

همیشه روی همین دقیقه‌ی صفر...

آه !

من یخ زده‌ام

همین لحظه است که یک پرنده سر برسد

و دو تیله‌ی سیاه را

مثل دو گردوی پوک

از صورت این آدم برفی بردارد

 

برای دیدن شما

من چشم می‌خواهم

برای من بیاورید

ساعتش که فرق نمی‌کند

قرارش را هم شما بگذارید.

شهریور 78

شعر 14از شعرهای جمهوری

حالا خیالِ خوابِ خراسانِ چشمِ تو *

 

 

به خراسان آمده بودم

که چشم‌های شما را بنویسم

 

اما شما که نیستید

خراسانتان

غروب چشم‌های من است

 

عجیب نیست؟!

این خیابانِ کهنه ، با این همه شلوغی

هیچ کس‌اَش

آشنای شما یا من نیست

 

من راه مهمانخانه را گم کرده‌ام

و تا قطار بعدی ، باید

همین‌طور برای خودم

چشم‌های شما را

                  دوره کنم

 

 

    1378

*  از مجموعه ی سطرهای پنهانی ،چاپ اول  ص 48 .

 

شعر 13از شعرهای جمهوری

باشما

 

 

با شما

تا چه‌وقت؟!

نمی‌دانم.

اما کرانه‌های خزر بود .

 

ماهی‌گیرانِ خسته

با کیسه‌های پر از ماهی

از دریا بر‌می‌گشتند

و من دست‌های شما را

مثل دو ماهی نمناک

زیرِ انگشتانم لمس می‌کردم .

 

آوازخواندن برای شما چه کیفی دارد!

علی الخصوص وقتی که

سطرهایی از یک آواز قدیمی را

تکه‌تکه به یاد بیاورید

و مثل دانه‌های خاویار

در دهان آدم بگذارید

 

چقدر خوب است که آدم مبعوث شما باشد!

 آن وقت می تواند

با مرغان دریایی سخن بگوید

و گیسوان شما را درک کند.

 

درک می کنم .

دنیا قرار نیست که با ما مهربان باشد

دنیا با هیچ برگزیده‌ای مهربان نبوده است.

اما من اندوهی ندارم

چون اکنون ساعت هاست

که آفتاب

ماسه های مرطوب را گرم کرده است

و من هنوز

دو ماهیِ نمناک را

زیر انگشت‌هایم لمس می‌کنم

و دلم نمی‌خواهد بیدار شوم.

1378

شعر 13از شعرهای جمهوری

آخرِ این راه

 

 

ما به آخرِ این راه رسیده‌ایم.

 

با صبر ، با سکوت

با عقل ، با جنون

با هیچ چیزِ دیگری نمی‌توانیم ...

 

نه شهریار مرده‌ای از لای قصه‌ها

نه این فرشته‌های خوشگل ، با بال‌های قلابی 

نه پیامبری با کتابی کهنه زیر بغل

نه فیلسوفی بانشانیِ سر راستِ دبلیو دبلیو دبلیو دات کام

نه آوازی که چون صاعقه ، در جا ، میخکوبمان کند...

 

پرنده‌ها دزدانه از آسمان می‌گذرند

ابرهای خشکِ مسخره

برای کوه‌های سوخته     شکلک درمی‌آورند

ماه به ریشِ هر چه شاعر است می‌خندد

و مرگ ، با گیتاری حزن‌انگیز

در کوچه‌ها می‌گردد و آواز می‌خواند

 

بایست!

پایِ این پنجره ی  پیچک پوش

کنار این پل قدیمیِ پا در هوا  بایست!

عنقریب

همه با هم فرو خواهیم ریخت

 

ژنرال!

سربازها را بگو به پادگان‌ها برگردند

دیگر کسی برای شکست خوردن، یا پیروز شدن

با قی نمانده است.

 

آذر 80

شعر 12از شعرهای جمهوری

انسان و زمین

 

زمین به شکل هولناکی یک استثناء است

یک زیبای هولناکِ استثنایی

که تنها در گیج خوردن

به من و بقیه‌ی کائنات شبیه است

و در یک داشتن

فقط شبیه من است که تو را دارم

 

این سطرها شروع مناسبی برای یک شعر عاشقانه نیست

قرار هم نبوده که باشد

چرا که من اکنون به دروغی بزرگ‌تر فکر می‌کنم

 

نمی‌خواهم ادعا کنم که زمین رقیب من است

زمینی که تو را بر شانه‌های خود سوار کرده

و در کهکشانی هولناک، به سلامت می‌گردانَد

و دیگر روز

تو را چون دانه‌ای در خود پنهان می‌کند

و می‌رویانَد

 

آیا تو همان درختی نخواهی بود

که قرار است خود را از آن حلق‌آویز کنم؟

 

امشب  کابُل تاریک تر از همیشه است

قندهار ، مزار شریف ، جلال آباد

و دست‌های من

که بر سفیدیِ ساق‌های تو

چون سایه‌ای شوم کشیده می‌شود

 

تو چقدر شبیه زمینی!

و من چقدر انسانم!

 

انسان:

روزنامه‌نگاری که در تمام عمر حرفه‌ایِ خود

حتی یک گزارش به درد بخور ننوشته است

روزنامه‌نگاری که بیوه‌ی میانسالش

همراه با دسته گلی که بر گورش می‌گذارد

زیر لب می گوید:

                «احمق جون!

                درست امرو ز، یازدهم سپتامبر 2001

               وقتِ مردن بود؟

 

انسان:

عجوزه ای خرافاتی

که می‌خواهد با جادو جنبل

ویزای بهشت را از دست عزرائیل بگیرد و

از زمین فرار کند.

 

اما زمین یک استثناء است

که ما در آن گیر کرده‌ایم

و بدبختانه تا به حال ، هیچ رصد خانه‌ای

امکان عشق‌بازیِ ما را

در سیاره‌ای دیگر

پیش‌بینی نکرده است

 

بودا

در کوه های افغانستان گریه می‌کند

برج‌های مرکز تجارت جهانی نیویورک

دود می‌شوند وُ به هوا می‌روند*

انسان     بر زخم‌های کهنه‌ی خود

بمب‌های نمک می‌ریزد

زمین      بافه‌های گیسوانِ زنانِ افغان را

در دل خود پنهان می‌کند

 

آیا این همان طنابی نیست

که قرار است خود را با آن حلق آویز کنیم؟

 

انسان یک استثناء است

که در یک استثناء دیگر

گیر کرده است

26/7/80

* هر آن چه سخت و استوار است، دود می شود و به هوا می رود.(مارکس)

شعر 11از شعرهای جمهوری

این خانه

 

 این خانه بویِ نا گرفته است

گچ‌های سقف ممکن است بریزد

 

پوسیده‌اند پله ها و پنجره‌ها، درها

 

با احتیاط، از لای پرده ببین

قزاق‌ها

در کوچه گشت می‌زنند هنوز؟!

شعر 10از شعرهای جمهوری

خواب و بیداری

 

 

سری بریده ، در سینی

با چشم‌های باز

 

زنی سیاه‌پوش ، بیرونِ قصر

با صورتی شیار شیار از ناخن- معلوم است-

(صدای شیونش اما از اینجا شنیده نمی شود)

دو کودک از دو سو، چسبیده‌اند به دامانش

(صورت هاشان از اینجا دیده نمی شود)

قاضی به میر غضب می‌گوید:

با ترکه ، شصت ضربه ، روی لب‌ها

و بعد

سَرِ بریده را با سینی

از دارالخلافه بیرون می‌برند

 

از خواب می‌پرم

و کتاب کهنه را در بیداری می‌بندم

 

لب‌های کبود ، در اتوبوس ، رو به روی منند

اتوبوس نگه می‌دارد

میرغضب سوار می‌شود

و مرا تا انتهای خط زیر نظر می‌گیرد

 

می‌ترسم! می‌ترسم! می‌ترسم!

ساعت چهار باید از مهد بگیرمشان

 

دیر می‌رسم

زنی ، بیرونِ مهد ، پشت به من ، با مانتوی سیاه

دو کودک ، از دو سو ، چسبیده‌اند به مانتوش

(صورت‌هاشان از اینجا دیده نمی‌شود)

برمی‌گردند

همه با هم سوار می‌شویم

یوسف‌آباد ، دربست ، هشتصد تومان

 

روزنامه‌ی بسته را کنار چراغ خواب رها می‌کنم

کتابِ کهنه

در خواب

باز

باز می‌شود.

 

تیر ماه 80

شعر 9 از شعرهای جمهوری

زمانی برای مستی اسب‌ها

 

 

راه را نشان شان بدهید!

این بچه ها که دست‌هاشان یخ

و گونه‌هاشان آتش

همین امروز، از کوهستانی دور، به اینجا آمده‌اند

 

راه را نشان‌شان بدهید!

دوستان!

برای این قاطرهای خسته هم فکری بکنید

زمستان است

در این شهرِ خراب شده، یک طویله پیدا نمی‌شود؟!

برای این زبان بسته‌ها

ویسکی...

نه !

پوستِ هندوانه هم که بریزید

                    مست می‌کنند

 

کمک کنید!

این ها

بارِ شرمساریِ ما را

بر دوش می‌کشند

 

بهار80

 

شعر 8 از شعرهای جمهوری

احضار

 

 

چه شما را از 46 به 80 بیاورم

چه خودم این 34 عدد را به عقب بر‌گردم

فرقی نمی‌کند

اکنون شما ـ این جا ـ رو به رویِ حرف‌های منید

 

لباس‌هایتان

از بیمارستان به خانه که آمد، فهمیدم

از نگاهِ غمبارِ عمه‌جان

 باید کنار بکشم

اما مادر را که نمی‌شد

دَم غروب        ابری بود

سَرِ شب           می بارید

نیمه‌های شب    توفانی می‌شد

و صبح علی‌الطلوع، پیش از آن که بر‌خیزیم

چه آفتابی! که سفره را روشن می‌کرد

 

مولانا برای شما (دایی‌جان می‌گفت) خوب نبوده

 اما حافظ...

راستی ! چه طور شد که اسم مرا حافظ گذاشتید؟

 

حالا دیگر این حرف‌ها قدیمی شده است

بعد از رفتنِ شما

مولانا را در حوالی میدان راه آهن تهران دیدم

با یک دست کت و شلوارِ شیک

کراوات هم زده بود

بلیت قطار سریع‌السیر تبریز را هم گرفته بود

 

به شما که گفتم

آن حرف‌ها دیگر قدیمی شده است

بعد از شما، هیچ‌کس، تن را رها نکرد*

حتی مولانا

 

365×34

24×365

60×24

60×60

آه! شما چه طور    این همه راه را        تا اینجا آمده‌اید؟!

و چه طور هنوز به یاد می‌آورید

نام کوچک آن همولایتیِ روستایی ما را

که بنچاقِ زمینش را، پیش شما آورد

برایش درخواست وام نوشتید

بانک کشاورزی سخاوتش را در حق او تمام کرد

خانه، تراکتور، آب

اما پسر کوچکش

مثل گوزنی که بوی شکارچی را حس کرده باشد

خود را در جنگل پنهان کرد

و بعد مثل فشفشه‌ای که از دست کودکی رها شده باشد

در آسمان جنگل

چرخی زد و

ناگهان به زمین افتاد

 

این حرف‌ها هم دیگر کهنه شده است

ما حساب روزهای از دست رفته را

از دست داده‌ایم

...×34

...×365

...×24

آه! این عددهای لعنتی       مغزم را تباه کرده‌اند

 

اما چه خوب شد که حافظ...

چون این یکی ظاهراٌ هنوز کهنه... نه! هرگز!

می‌خواهم دو باره از دهان شما بشنوم

الا یا ای ...

دلم جز مهـ ...

سمن بویا...

بیا تا گل ...

فلک را سقـ ...

 

اما هنوز سقف فلک

مثل همان وقت هاست که شما را زیر خودش می‌فشرد

گوش کنید!

این صدای استخوان‌های من است

مثل صدای استخوان‌های شما      یا حافظ

 

نه! این صدا هیچ وقت کهنه نمی‌شود

ما، مثل قبیله ای که قطب نمایش را گم کرده است

همیشه روی گسل های زلزله‌خیز خانه ساخته‌ایم

خُب، معلوم است که خراب می‌شویم

خراب شده‌ایم

خراب بوده‌ایم

خرابیم

و آبادی تمام شهرهای جهان

اکنون       ذره ذره      تَرک برمی‌دارد

 

گناه ما

جهل مرکب جغرافیا و قطب‌نما

و رقصِ بی‌حسابِ حضرت مولاناست

(بی‌انصاف روی استخون‌های خودش می‌رقصید!)

اما ما

حتی همان رقص را هم فراموش کرده‌ایم

مولانا که هیچ

حتی حافظ هم...

راستی! سقف خانه اگر چکه کرد

از شرکت ایزوگام کاری بر‌می‌آید؟

 

57 که شد

شما در یازدهمین سال رفتن‌تان بودید

ما به خیابان ها ریختیم

و شاه را تا فرودگاه بدرقه کردیم

من       فرزندِ کوچک شما

و فرزندِ کوچک نیما بودم

برادرِ کوچک شاملو، امید، فروغ

و مارکس، مثل شبحی که از خیابان های پاریس 1848

                                                       در آمده باشد

در جوانیِ ما می‌چرخید

اما، آب‌ها از آسیاب که افتاد

ما را از مدرسه بیرون رفتیم

عاشق شدیم

مست کردیم 

سرهامان را به دیوارهای سیمانی کوبیدیم

و یادمان آمد که فردوسی را خوب نخوانده‌ایم

 

به نام خداوند جان و خرد

امروز سی و یکم خرداد 1380

رئیس‌جمهور به مردم قول داده است

                     که مجری خواست و اراده‌ی آن‌ها باشد

گوینده‌های تلویزیون

اخم‌هایشان را کمی باز کرده‌اند

اما آن پس و پشت‌ها.. چه می‌دانم

به شما که گفته بودم

وقتی روی گسل‌های زلزله خیز خانه بسازیم...

 

شما دیرتان شده است

باید برگردید

اما بگذارید از زبان شما، خیام

این سطرها را دو باره بخواند

شما هم دوباره بخوانید:

این صدایِ استخوان‌هایِ

مثلِ صدایِ استخوان‌های

استخوان‌هایِ

هایِ

هایِ ...

 

نه! این صدا هیچ وقت قطع نمی‌شود

لطفاٌ این بلندگو را قطع کنید!

31/3/80

 

 

* تن رها کن تا نخواهی پیرهن

شعر 7 از شعرهای جمهوری

سه‌شنبه‌ها

برای محمد مختاری

و محمد جعفر پوینده

 

 

نام‌هایتان را

بالای این شعر گذاشته‌ام

داغ‌هایتان را...

بگذریم

 

وعده‌ی ما

سه‌شنبه‌ها

با دو صندلیِ خالی.

اردیبهشت 80

شعر 6 از شعرهای جمهوری

آخرین خطابه

برای هوشنگ گلشیری

 

 تو

بر سکویی بلند ایستاده بودی

ما

 گرداگردِ تو، بر زمین سرد، حلقه زدیم

 

این آخرین خطابه‌ای بود که باید می‌خواندی

 

دستِ راست ستونِ چانه

و انگشت کوچکت

نیمی از سبیل تو را پوشانده بود

لب‌هایت تکان نمی‌خورد

چشم‌هایت

مثل دو شعله‌ی کبریت

در تاریکی می‌درخشید

 

بعد،

 مِهی رفیق        میدان را پر کرد

و آسمانِ تیره کمی پایین آمد

ما، دست رویِ خاک کشیدیم

و بعد

پلک‌های تو را بستیم

 

تو

برسکوی مرگ ایستاده بودی

و ما

نمی‌دانستیم.

 

اردیبهشت 80

 

شعر 5 از شعرهای جمهوری

دیر است

 

 

پوسیده بود دلم لابد

که بی‌هوا

پنجره‌ی خانه

گوش‌های خودم

و دهانِ این چمدان لعنتی را بستم

و دل به دریا زدم

با این کشتیِ فرسوده‌یِ بی‌ناخدا

                                       بی‌مقصد

 

سرزنشم می‌کنید که چه؟!

می‌دانم

اکنون بسیار دیرتر از آن است که بتوانم

آن پسر بچه‌ی احمقِ هجده بیست ساله را

در جزیره‌ای مرجانی       پیدا کنم

و حالی‌اَش کنم

که این همه انتظار

برای یک پریِ دریایی

که هیچ‌وقت نیامده است، نمی‌آید ،

                                        ابلهانه است

که همین دخترانِ سیاه سوخته

با لباس‌های چرک و موهای شانه نخورده

لااقل گوشت و پوست و استخوانشان

                                              واقعی است

و می‌توانند      از همین دریای نفرین شده، ماهی

و از تو – اگر داشتی – دلی صید کنند

 

ملوانانِ جوان

از آن سویِ آب‌ها برگشتند

با عطر و آینه و بطری‌های آتشناکشان

دختران جوان را

گرداگردِ سفره‌های یک شبه     رقصاندند

و تو فقط

هق‌هق پریان دریایی را

در آب‌های دور

می‌گریستی

 

دیر است

بسیار دیر

کشتی ها سوت‌هایشان را کشیده‌اند

و آن پسر بچه‌ی احمق

اکنون مردی پنجاه ساله است

که بوی دریا      منقلبش کرده است:

 

تندیسی ترک‌خورده

با لبخندی تکه‌تکه روی لبانش

مرده‌ای که راه می‌رود

ماری تنبل، با گنجشکی گندیده در گلویش

زمستانی سیاه

که برف‌هایش روی خودش می‌ریزد

پاییزی کسل‌کننده

که شاهکارهای مختصرش را

                                   در دهانِ تباهی می‌ریزد

سرکوبگری بزدل، بی‌رحم

که گرزش را بر فرقِ خودش می‌کوبد

 

آه ! لعنت به تو

که حرام کردی

زندگی را

زیبایی را.

 

دیر است

بسیار دیر

و دیگر در این جزیره

هیچ پیامبری

ظهور نخواهد کرد.

 

 

مهر 79