گفت‌وگوی روزنامه بهار با حافظ موسوی

بخش نخست گفت‌وگو با حافظ موسوی

هوشیار انصاری‌فر

 

 پی دی اف بخش نخست را از اینجا دانلود کنید

س-جناب موسوی می‌خواستم بپرستم ازتان درباره شعر ساده و شعر پیچیده که در این سالها خیلی درباره اش حرف زده شده. در ابتدا بفرمایید که به طور کلی برداشت شما از سادگی و پیچیدگی در شعر چیست تا روشن شود که اصلا درباره چه داریم صحبت می کنیم.

ج-برداشت من از آنچه که اواخر دهه شصت برای ما مطرح بود این است که آن جریانی که به دنبال سادگی در شعر یا یکجور ساده کردن ساز و کار شعر بود،بیشتر دراین فکر بود که جنبه های متصنع از شعر گرفته شود و شعر فارسی از زبان متکلف یا به اصطلاح زبان ادبی واستعاره های کلیشه شده دهه های پیشین خلاص بشود و برگردد به سمت زبان روزمره و طبیعی روزگار ما .اگر به تجربه ها یا حرف ها و گفتگوهای شاعران نسل های مختلف در اوایل دهه ی هفتاد نگاه کنیم به نظر من حرف مشترکشان همین حرف ها بود . زبان غالب شعر دهه های گذشته یا وجه حماسی داشت ، مثلا از نوع زبان شعر شاملو، یا بیان توأم با تفاخر ادبی از نوع شعر اخوان . اگرچه شاعران دیگری هم بودند که زبانشان متفاوت بود، مثلا بیژن جلالی که جز فروغ هیچ کس دیگری اورا جدی نگرفت ، یا خود فروغ فرخزاد که میل به نزدیک کردن زبان شعر به زبان روزمره یا زبان محاوره داشت و به همین دلیل از زبان غیرشاملویی" شعری که زندگی ست "شاملو خیلی تعریف می کرد.ولی وجه غالب زبان شعر در آن دوره زبان متصنع ادبی بود و شاید در همین رابطه بتوان توضیح داد که چرا در آن دوره،وزن عنصر جداناشدنی از شعر تلقی می شد تا جایی که حتی شاملو فقدان وزن عروضی را با تمهیداتی مشابه جبران می کرد .ولی از اواخر دهه شصت که دیدگاه اغلب شاعران ما نسبت به زبان شعر تغییر کرد، وزن هم به تدریج مقاومت خودش را کم کرد و شاعرانی که خارج از عروض نیمایی شعر نمی گفتند ،مثل آتشی ، مفتون امینی ، سپانلو و دیگران به تدریج از وزن فاصله گرفتند و شعر فارسی بیش از گذشته به زبان نثر یا شعری که به طبیعت نثر نزدیک تر است متمایل شد . این آن چیزی است که من از تحولاتی که رخ داده است برداشت می کنم و این هم البته چیز جدیدی نبود، به واقع از زمان نیما هم این موضوع مطرح بوده . هدف اصلی نیما این بود که می خواست ساختمان شعر فارسی را ساده تر و بی پیرایه تر کند و بر کاربرد آن در زندگی اجتماعی بیفزاید. نیما میراث دار شعر مشروطه و پیش از آن شعر دوره بازگشت بود،که اولی ظاهری نو و باطنی کهنه و انباشته از استعاره هایی فرسوده داشت و دومی شعری پر از تصنع و تکلف بود . نیما تمام تلاشش این بود که شعر فارسی را از آن زر و زیورها و چیزهایی که بهش آویزان شده بود که عمدتا جنبه تزئین و تفاخر داشت خلاص کند و بر پویایی و چابکی و انعطاف آن بیفزاید تا شعر نو فارسی آن ظرفیت را پیدا کند که با زندگی جدید ما همخوانی داشته باشد. در نتیجه من فکر می کنم این چیزی که به عنوان بحث شعر ساده و پیچیده مطرح است به طور خلاصه بحث ساده سازی ساختمان شعر فارسی و نزدیک کردن زبان شعر به زبانی است که ما با آن حرف می زنیم و همه ی این ها به این منظور است که شعر بتواند با زندگی و تجربه های انسان امروز که ما باشیم سازگار شود.

ادامه نوشته

یادی از فردون پوررضا

رنگ و زنگ صدایی دلنشین

یادی از موسیقیدان و خواننده محبوب گیلان، فریدون پوررضا

 

در عرصه ی موسیقی گیلان، ازبین ده – دوازده چهره ی صاحب نامی که من با آثارشان تا حدودی آشنایی دارم، از ناصر مسعودی و خانم روح انگیز گرفته تا فرامرز دعایی و محمد عذرخواه، اگر اشتباه نکنم اغلب گیلانی ها ی هم سن و سال من و مسن ترها بر روی دونفر تاکید بیشتری دارند. نخست زنده یاد عاشور پور که واقعا پدیده ای در موسیقی گیلان و حتی موسیقی ایران بود و سپس زنده یاد فریدون پوررضا.

عاشورپور اگرچه از زبان گیلکی و ملودی های گیلانی استفاده می کرد اما موسیقی او موسیقی فولکلوریک گیلان نبود. خود عاشورپور هم چنین ادعایی نداشت. هنر عاشورپور این بود که با استفاده از ظرفیت ها و ملودی های موسیقی ملل دیگر و درآمیختن آن با زبان، فرهنگ و موسیقی گیلان، یک نوع موسیقی جدید خلق می کرد که در نهایت رنگ و بوی فرهنگ گیلان را داشت. جمعه بازار یکی از عالی ترین نمونه های این نوع موسیقی است که ترکیب و تلفیقی است از موسیقی اروپای شرقی و فرهنگ گیلان. آن هایی که جمعه بازار عاشورپور را گوش کرده اند، به ویژه آن هایی که با زبان گیلکی آشنایی دارند، احتمالا با من هم عقیده اند که این کار نه تنها برای پنجاه سال پیش بلکه حتی برای امروز موسیقی ما هم کاری فوق العاده مدرن و پیشرو است. با این حال اگرچه جمعه بازار و تعدادی دیگر از ترانه های عاشورپور در زمره ی معروف ترین و محبوب ترین ترانه های گیلکی است اما موسیقی فولکلور گیلان دغدغه ی اصلی عاشورپور نبود.

در بین کسانی که به جمع آوری و احیا موسیقی فولکلوریک گیلان اهتمام ورزیده اند، جایگاه اصلی، یا بی گمان یکی از اصلی ترین جایگاه ها از آن زنده یاد فریدون پوررضا است. این هنرمند خوش ذوق و خودساخته تمام عمر خود را صرف این کار کرد. او فقط خواننده نبود، بلکه موسیقیدان و پژوهشگری سخت کوش بود که نت به نت و کلمه به کلمه ی کارهای خود را با تحقیق و رنج و مرارت فراوان گرد می آورد و با وسواسی ستودنی، اصل ها را از بدلی ها جدا می کرد و امانت دارانه به اجرا در می آورد.

پوررضا ظرفیت هایی را در موسیقی گیلان کشف و عرضه کرد که به گمان من می تواند در سطح ملی به رشد موسیقی ایران کمک کند. پیوند موسیقی با زندگی مردم، رابطه ی موسیقی با کار، بازتاب ویژگی های اقلیمی در موسیقی، نقش موسیقی در روابط اجتماعی، رابطه ی موسیقی با باورهای اسطوره ای و دینی، استفاده از ظرفیت های ساختاری اسطوره های بومی در انگیزش اجتماعی برای غلبه بر دشواری ها و پاسداشت شادمانی و امید به زایش و رویش دوباره ( که در فرهنگ گیلان نمونه های فراوانی از آن ها موجود است )، استفاده از صداهای دیگر ( غیر از خواننده ی اصلی ) در تقابل یا همدلی با صدای اصلی، نقش همسرایان در پیشبرد خط روایی ترانه ها و به کارگیری شیوه های اجرای دراماتیک و نمایشی و... از جمله مواردی است که در موسیقی فولکلور گیلان به روایت پوررضا نمونه های فراوانی از آن به چشم می خورد. و در کنار همه ی این ها باید به رنگ و زنگ ویژه ی صدای پوررضا اشاره کنم که من کلمه ای برای توصیف آن سراغ ندارم. صدایی که از بس برای ما گیلانی ها آشناست، گویی از حنجره ی تک تک ما در آمده است. یا ما آن را بارها از حنجره ی مادرها و مادربزرگ ها، و پدرها و پدربزرگ هامان شنیده ایم و در بزرگسالی مان از یادش برده ایم و دیگر بار در صدای پوررضا بازش یافته ایم. من تردید ندارم که صدای فریدون پوررضا در حافظه ی جمعی ما گیلانی ها خواهد ماند و هرازگاه همچون خاطره ای دلنشین به سوی ما باز خواهد گشت.

                                                                                 

این یادداشت روزپنجشنبه 22 فروردین 92 در صفحه ی آخر روزنامه شرق چاپ شده است.

این مطلب در شماره اول هفته‌نامه حاشیه منتشر شده است

جذابیتهای سال نود و یک

 

منبع: هفته‌نامه حاشیه

در سال 91 اگرچه بازار هنر و ادبیات بیش از گذشته کساد بود اما بههرحال هنوز هم آنقدر همت و غیرت در هنرمندان و اهل قلم ما هست که نگذارند این چراغ خاموش شود. من به عنوان نمونه به چند موردی اشاره میکنم که برای خودم جذاب بوده و احتمالا موارد بسیار دیگری هم هست که حتما دیگران به آن اشاره خواهند کرد. نخستین مورد نمایشگاه خانم آزاده اخلاقی که تحت عنوان «به روایت شاهد عینی» از 11 تا 23 اسفند ماه در گالری محسن برگزار شد که به نظرم نمایشگاه فوقالعادهای بود. من شخصا از دیدن این نمایشگاه آنقدر هیجانزده شدم که به تعداد زیادی از دوستانام توصیه کردم حتما این نمایشگاه را ببینند. خانم اخلاقی به کمک سامان توکلیفارسانی (عکاس) و تعداد زیادی از بازیگران و هنرمندان، لحظههای تراژیک و دردناکی از تاریخ معاصر ایران که تصویری از آنها برجا نمانده به تصویر کشیده است. ایدهای بکر با اجرای فوقالعاده قوی و حرفهای کمترین چیزی است که در مورد این نمایشگاه میتوان گفت. امیدوارم این نمایشگاه بار دیگر در سال آینده برگزار شود تا آنهایی که در این نوبت موفق به دیدن آن نشدهاند بتوانند در سال 92 این عکسها را ببینند.

در بین تئاترهایی که در سال 91 دیدم دو اجرای خصوصی از محمد رضاییراد اولی با بازی باران کوثری و دومی با بازی یا اجرای خیرهکننده افشین هاشمی به ذهنم مانده است. کار دوم در واقع یک تکگویی بلند بود براساس وقایعی که در دوره استالین در شوروی سابق رخ داده و شیوههای مخوف سانسور، اعترافگیری و اعترافات اجباری علیه خود و دیگران. کار محمد رضاییراد صرفنظر از همه جنبههای دیگر از این حیث هم ستودنی است که به ما میآموزد که همیشه راهی برای کار کردن هست. کاش اجراهای خصوصی این هنرمند در سال آینده هم تداوم داشته باشد و جمع بیشتری بتوانند آنها را ببینند.

در بین کتابهایی که این اواخر خواندهام یکیاش «تاریخ مختصر اسطوره» با ترجمه بسیار خوب عباس مخبر بود. این کتاب غفلتا یک سالی در کتابخانه من در انتظار خوانده شدن مانده بود و بعد که خواندم خودم را به خاطر این غفلت سرزنش کردم و در عوض به تعداد زیادی از دوستان جوانم پیشنهاد کردم که حتما این کتاب را بخوانند.

در بین مجموعه شعرهای جدید از چندین مجموعه شعر میتوانم یاد کنم اما فعلا مایلم به مجموعه شعری از آرش منصور گرگانی اشاره کنم که متاسفانه در این لحظه عنواناش را فراموش کردهام. این مجموعه نخستین اثر منتشر شده این شاعر جوان است که نشر ایلیا آن را منتشر کرده و با اینکه به نظرم یکی از بهترین مجموعه شعرهای سال جاری است متاسفانه اصلا بازتابی درخور پیدا نکرده و ندیدهام کسی درباره آن چیزی گفته یا نوشته باشد.

و به عنوان آخرین مورد می‌خواهم به رمان «من منچستر یونایتد را دوست دارم» اثر مهدی یزدانی‌خرم اشاره کنم. خواندن این رمان برای‌ام تجربه متفاوتی بود اگرچه این تجربه برای من شباهت‌هایی به تجربه خواندن صید ماهی قزل‌آلای براتیگان داشت اما یک نفس بودن روایت در کتاب یزدانی‌خرم برای‌ام کاملا نو بود. یزدانی خرم درواقع رمانی نوشته است در یک جمله منتها یک جمله‌ای که قرار است بعد از یک یا هزاران جمله شرطی دیگر بیاید و معلوم هم نیست که بیاید. میزان اطلاعات تاریخی که در این کتاب به کار رفته است نشان می‌دهد که نویسنده برای نوشتن این رمان 200 صفحه‌ای لابد چند هزار صفحه متون تاریخی را ورق زده است. خواننده می‌تواند با برداشت‌های نویسنده از تاریخ معاصر موافق نباشد، مخصوصا با ضدقهرمان یا غیرقهرمان جلوه دادن بسیاری از قهرمانان شناخته شده ما اما به نظرم بی‌انصافی است اگر جذابیت‌های دیگر این کتاب دیده نشود.