بازرسی
( بازرسی )
در گمرک مرزی
چمدان سفرم
چون پر کاهی ، بر ریل ابرها
دنبالم می آمد .
مامور گمرک ، با چهره ای عبوس ، اشاره کرد : بازش کنید !
و چمدانم از سوء تفاهم سنگین شد ؛
چندان که از ریل ابر روی ریل بازرسی گمرک سقوط کرد .
خنده ی ماسیده بر چهره ها
نگاه کنجکاو زنی میانسال به ساک دستی خود
و قاه قاه بیهوده ی من
که با تمام جزئیات در دوربین مداربسته ضبط شد .
اما حقیقتا هیچ چیز خنده داری وجود نداشت
چرا که هر ساک دستی کوچک ، می تواند حامل فاجعه ای باشد
و هر چمدانی
حامل بمبی که هر لحظه می ترکد .
ما زبان هم را فراموش کرده ایم
و بمب ها به جای ما سخن می گویند .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 10:24 توسط حافظ موسوی
|
بهار را کمی زودتر