( بازرسی ) 


در گمرک مرزی 

چمدان سفرم 

چون پر کاهی ، بر ریل ابرها 

دنبالم می آمد . 


مامور گمرک ، با چهره ای عبوس ، اشاره کرد : بازش کنید ! 

و چمدانم از سوء تفاهم سنگین شد ؛ 

چندان که از ریل ابر  روی ریل بازرسی گمرک سقوط کرد . 


خنده ی ماسیده بر چهره ها 

نگاه کنجکاو زنی میانسال به ساک دستی خود 

و قاه قاه بیهوده ی من 

که با تمام جزئیات در دوربین مداربسته ضبط شد . 


اما حقیقتا هیچ چیز خنده داری وجود نداشت 

چرا که هر ساک دستی کوچک ، می تواند حامل فاجعه ای باشد 

و هر چمدانی 

حامل بمبی که هر لحظه می ترکد . 


ما زبان هم را فراموش کرده ایم 

و بمب ها به جای ما سخن می گویند .