شعر 19از شعرهای جمهوری
کافه
رقاصهی هندی را
از معبدی کهنسال
به اینجا آوردهاند
من آبجو سفارش دادهام
هدایت شراب
«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره ...
«هوا گرم است
دستهای کارگر بنگلادشی سوخته است
ناخدا عبدالعزیز را به بیمارستان بردهاند...
رقاصهی هندی
ماری زخم خورده را
در کمر گاهش تاب میدهد
مهماندار فیلیپینی
لبخندش را از هیچکس دریغ نمیکند
«روسها را ببین!
آبروی لنین را خرج میکنند»
مردِ عرب
صورت حساب زنهای روس را میپردازد
صندوقدار اسکناس های مچاله را صاف میکند
« راستی، آقای هدایت!
شما همیشه با سایهی خودتان حرف میزنید؟
رقاصه هندی از نفس افتاده است
هدایت روی قوطیِ سیگار مارلبرو
طرحی از چهرهی زنی زده است
با چشمهای مورب
که بیشباهت به یک فاحشهی تایلندی نیست
صورت حساب را میپردازیم
و من به هدایت میگویم
انگار دنیا را
در این پیالهی کوچکِ کج ریختهاند.
دبی
تابستان 75
بهار را کمی زودتر