شعر 4 از شعرهای جمهوری
سرود بامداد
پیشکش به خانم آیدا شاملو
و بامداد است و
بامدادِ پنجشنبه ششم مرداد ماهِ یکهزار وسیصد و هفتاد و نه
ساعت: هشت و سی و پنج دقیقه
پسرم!
این بامداد
و این بامداد را به خاطر بسپار!
اینجا دو راهیِ قلهک
ماشینها ایستادهاند
تا کلمات عبور کنند
پسرم!
امروز را به خاطر بسپار!
که گفته است که اینجا استوای زمین نیست؟!
پس این غولِ زیبا اینجا چه میکند؟!
راه باز کنید
خانمها! آقایان!
لطفاٌ راه باز کنید!
مردی که اکنون غرق در زلالیِ خویش است
میخواهد موهای سفیدش را
در این همه آیینه
شانه کند
و آن گوشه
دَمِ گلفروشیِ ساعتِ هشت و چهل و پنج دقیقهی بامداد
بانوی باغ آینه را بگذارید
میخواهد لبخندش را
در این همه آیینه بنگرد.
پسرم!
دوربیناَت را روی همین لحظه فیکس کن
اکنون که آیدا در آینه میخندد.
اینجا.... دو راهیِ قلهک....
نه ! اینجا محل وقوع یک شعر است
و پنج دقیقهی دیگر
اینجا، بر آستانِ این درِ بیکوبه
مردی ظهور خواهد کرد
که قامتش در این «در آستانه» نمیگنجد
مردی بزرگ که اکنون
فروتنانه
فرود
میآید.
اما
ما در کدام سویِ آستانه ایستادهایم اکنون؟
اینجا آن سوی آستانه است؟!
و ما هزار هزار...؟!
پس او که گفته بود
آنجا تو را کسی به انتظار نخواهد بود....
نه! آقای بامداد!
لطفاٌ به این سویِ آستانه قدم بگذارید
این بامداد
بامداد دیگری ست
که تا پنج دقیقهی دیگر
آغاز میشود.
«انسان
دشواریِ وظیفه است»
این را هم به خاطر بسپار!
انسان انسان انسان
مردی که هفتاد و پنج سال
همین پنج حرف را سرود
و پنج دقیقه پنج دقیقهی دیگر صبر کنید!
همین پنج حرف
در همین دو راهیِ قلهک
او را
خواهد سرود
سرود.
8/5/79
بهار را کمی زودتر