یک شهروند روشنفکر

اصلاً خوب نیست که شعر نخواند

 

 

شعر می‌نویسم          برای شما

شعرهایی ساده

با حرف‌هایی معمولی

و چیزهایی که از بس کوچکند به چشم نمی‌آیند

 

گاه می‌نویسم: درخت

زیر سایه‌اش دراز کشیده‌اید اگر

خودتان خواسته‌اید

با خواب‌های سبز... یا چه می‌دانم... زرد

یا دریا

که گاه با دوستی، دختری، زنی، هر کی...

در ساحلش قدم بزنید

یا جنگل

(آه! چه خوفناک است این جنگل

با سایه‌هاش

که چنگ می‌اندازد بر جانت

 

احتیاط کن! احتیاط!

بچه‌ها را در خانه حبس نمی‌توان کرد

اما... این سایه‌ها، که افتاده‌اند روی خیابان‌ها

به پاهاشان می‌چسبد

شهر که نیست...)

جنگل را می‌گفتم.

 

شعر می‌نویسم         برای شما

یک شهروند روشنفکر

اصلاٌ خوب نیست که شعر نخواند

حتی رئیس‌جمهور

که مجبور است لابه‌لایِ حرف‌هاش

شعر تحویلتان بدهد

( برای پر کردنِ چاله چوله‌های هر استدلالی

                                محشر است شعر)

خیاط‌ها هم همین‌طور

بد قول        یا خوش قول         فرقی نمی‌کند

یک نمونه‌اش همین استاد سوزنی سمرقندی...

 

-«وای ! چه شاعرانه! ... سمرقند!

با دخترانِ سیه‌چشم

گیسوانِ بافته

پاهای خوش‌تراش

پاچین‌های نازکِ گلدار

کمرهای باریکِ عشوه‌گر.....»

 

اما، تمام این‌ها را       خودتان ساخته‌اید

شاعر فقط گفته است: سمرقند

 

شعر می‌نویسم      برای...چی؟!

نان تویِ شعر نیست؟!

پس این همه نوار که پر می‌کنند چیست؟!

تهران – لس‌آنجلس

          « فقط به خاطرِ تو

          « فقط به خاطرِ تو»

بی‌زحمت این نوار را برگردانید!

 

شعر می‌نویسم     برای شما

و گاه می‌گذارم    این دلقکِ درون 

همین‌طور لودگی ...

و بعد، جای خلوتی، گوشه موشه‌ی یک دفتر

بنشیند و برای خودش سیر ... گریه کند

 

(یادش به خیر! الف، بامداد

که از مهتابی    به کوچۀ تاریک خم می‌شد

و به جای همۀ نو میدان ... )

 

شعر می‌نویسم       برای شما

و می‌نویسم سنگ    تا پرنده بداند

و می‌نویسم باد        تا تکانتان بدهد

و می‌نویسم            آب، آینه، آتش

و می‌نویسم: انسان.