شعر 3 از شعرهای جمهوری
جنگ بود
صدای آژیر بلند شد
ما صدای ترکیدن بمب ها را
از زیر زمینهامان
میشنیدیم
در اعماق تاریکی
میلی برای هماغوشی
دستهامان را در هم گره میکرد
صدای انفجار دوباره بلند شد
ما یکدیگر را در آغوش کشیدیم
مرگ از ما دور شده بود
از تاریکی بیرون آمدیم
لباسهامان خاکی بود
اجساد قربانیان را به خاک سپردیم
در حاشیهی گورستان
گلهای بنفش و صورتی کاشته بودند
ما، زیر آفتابِ بعد از بمباران
کنار گلها راه میرفتیم
مردی میانسال
برای یک یک گلها
کلاهش را از سربرمیداشت .
دیوانه بود.
در انتهای گورستان
روی نیمکتی نشستیم
و به خاطر عقلهای تباه شدهمان
اشک ریختیم
پاییز بود
بادی سرد، روی استخوانهای ما میوزید
ما دوستانمان را
برای صرفِ چای
به منزلمان دعوت میکردیم
گاهی وقت ها هم
همینطورها مینشستیم و
سیگار میکشیدیم
باد
بوی مردهها را
به اتاقِ ما میآورْد
ما
صورتهامان را میان دستها میگرفتیم
و میگریستیم
جنگ تمام شده است
زیر زمینها
از خرت و پرتهای اضافی لبریز است
ما، بیوقفه به اداره میرویم
بچهها را بزرگ میکنیم
و به یاد میآوریم دستهامان را
که در اعماق تاریکی
درهم گره شده بود.
اسفند 78
بهار را کمی زودتر