ساعتش که فرق نمی‌کند

 

 

ساعت‌هایی بزرگ

در میدان های کوچک شهر

یا ساعتی کوچک

بر دست بزرگ تو

فرقی نمی‌کند

همیشه روی همین دقیقه‌ی صفر...

آه !

من یخ زده‌ام

همین لحظه است که یک پرنده سر برسد

و دو تیله‌ی سیاه را

مثل دو گردوی پوک

از صورت این آدم برفی بردارد

 

برای دیدن شما

من چشم می‌خواهم

برای من بیاورید

ساعتش که فرق نمی‌کند

قرارش را هم شما بگذارید.

شهریور 78