شعر 15از شعرهای جمهوری
ساعتش که فرق نمیکند
ساعتهایی بزرگ
در میدان های کوچک شهر
یا ساعتی کوچک
بر دست بزرگ تو
فرقی نمیکند
همیشه روی همین دقیقهی صفر...
آه !
من یخ زدهام
همین لحظه است که یک پرنده سر برسد
و دو تیلهی سیاه را
مثل دو گردوی پوک
از صورت این آدم برفی بردارد
برای دیدن شما
من چشم میخواهم
برای من بیاورید
ساعتش که فرق نمیکند
قرارش را هم شما بگذارید.
شهریور 78
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 19:0 توسط حافظ موسوی
|
بهار را کمی زودتر