شعر 5 از شعرهای جمهوری
دیر است
پوسیده بود دلم لابد
که بیهوا
پنجرهی خانه
گوشهای خودم
و دهانِ این چمدان لعنتی را بستم
و دل به دریا زدم
با این کشتیِ فرسودهیِ بیناخدا
بیمقصد
سرزنشم میکنید که چه؟!
میدانم
اکنون بسیار دیرتر از آن است که بتوانم
آن پسر بچهی احمقِ هجده بیست ساله را
در جزیرهای مرجانی پیدا کنم
و حالیاَش کنم
که این همه انتظار
برای یک پریِ دریایی
که هیچوقت نیامده است، نمیآید ،
ابلهانه است
که همین دخترانِ سیاه سوخته
با لباسهای چرک و موهای شانه نخورده
لااقل گوشت و پوست و استخوانشان
واقعی است
و میتوانند از همین دریای نفرین شده، ماهی
و از تو – اگر داشتی – دلی صید کنند
ملوانانِ جوان
از آن سویِ آبها برگشتند
با عطر و آینه و بطریهای آتشناکشان
دختران جوان را
گرداگردِ سفرههای یک شبه رقصاندند
و تو فقط
هقهق پریان دریایی را
در آبهای دور
میگریستی
دیر است
بسیار دیر
کشتی ها سوتهایشان را کشیدهاند
و آن پسر بچهی احمق
اکنون مردی پنجاه ساله است
که بوی دریا منقلبش کرده است:
تندیسی ترکخورده
با لبخندی تکهتکه روی لبانش
مردهای که راه میرود
ماری تنبل، با گنجشکی گندیده در گلویش
زمستانی سیاه
که برفهایش روی خودش میریزد
پاییزی کسلکننده
که شاهکارهای مختصرش را
در دهانِ تباهی میریزد
سرکوبگری بزدل، بیرحم
که گرزش را بر فرقِ خودش میکوبد
آه ! لعنت به تو
که حرام کردی
زندگی را
زیبایی را.
دیر است
بسیار دیر
و دیگر در این جزیره
هیچ پیامبری
ظهور نخواهد کرد.
مهر 79
بهار را کمی زودتر